تبليغاتX
ماه آلود








چرک

 

   يکي يک ساعت پشت رفيقش را مي‌سابد تا چرکش درآيد. حمامي سرمي‌رسد و مي‌گويد: اگر مي‌خواهي چرکي درآيد، ابتدا پيرهنت را درآور.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 27 بهمن1388 ساعت 8:21



برگ برگ 2

 

از شاخه‌ها نگاه می‌کند

از شاخه‌ها می‌رقصد

با صورت به زمین می‌رسد

به زیر پای عابری می‌خندد

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 12 آبان1388 ساعت 8:28



برگ برگ 1

 

پروانه‌ها که رفته‌اند

این برگ‌های پاییزی است

که پرواز می‌کند

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 12:23



و کلاغ 9

 

وقتی مهمان‌ها می‌روند

خانه، سوت و کور می‌شود

فضا، دلگیر می‌شود

باد در همین نزدیکی است

وقت کوچ پاییزی است

باغ، سکوت می‌شود

پارک، دلگیر می‌شود

پروانه‌ها هم رفته‌اند

هوا سرد است

خوابم گرفته است

کلاغ‌ها هستند

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 2 آبان1388 ساعت 17:58



کاسبي تنهايي

 

گاهی نشستم، گاهی خواب و بیدار

خیره به در، به پنجره، به دیوار

شعر، موزیک، کتاب، دلم گرفته

کاسبی قهوه‌جوشم گرفته

 

میثم بخشی

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 9:59



چين‌هاي انديشه

 

دوک،

       می‌چرخد.

خیش،

       می‌بندد شیاری بر جبین خاک.

روستا،

       اندیشمند روزگار سخت آینده است.

 

محمد زهری

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 15:14



تا در این مزرعه

 

نفس گرم تو کجا؟! خاک کجا؟!

جویم از چه این اذن ظهور افتادم

مگر آن دم،

از می ناب لبت نوشیدم؟

که چنین مستانه و کور افتادم

چه بسا عقل تا به ابد کور آمد!

که چنان محتاج به طور افتادم

مگر از گرمای تو چند چشیدم؟

که از آن همه،

فکر عبور افتادم

مگر آن‌جا دار و درخت کم بود؟

گوشه‌ی وصل فکر مرور افتادم

گویم از خوشه‌ی خال تو، شاید چیدم!

که تا در این مزرعه دور افتادم

نه چنین حاصل‌خیزتر از بهشت است،

که زمین را مست غرور افتادم

من از این عکس‌العملت خوش‌حالم؛

گرچه این کاسه‌ی دل بود که شکست،

باز من مجنونم و گرم سرور افتادم

هم خجلم،

هم به دلم هوس موی تو، هست هنوز

از همین روست که در آخر کار،

باز همین خاکم و مستور افتادم

تو بهشتی اما،

بهشت وصل تو کجا؟!

خاک کجا؟!

جویم از چه این اذن حضور افتادم

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 15:56



همتا

 

از تهی کلام آمده بود

در فراتر آرزو می‌رفت

ـ بر آنم تا در آبی آسمان چنگ زنم. پاره‌ای بر کنم، و شیار نگاهش را باز یابم.

بر آنم تا ریگی از زمین زمزمه بردارم، و در تالاب زمان اندازم.

بر آنم تا در بلندی این شب نیمه‌باز، پیاله‌ای از صدای خروسان بنوشم. و راز بیابان‌ها را در چشمانش بیابم.

بر آنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم، و به او بیاندیشم ـ

گیسوانش آبشخور شب بود

پیراهنش چشمه‌ی وزش‌ها بود

در دستش رشته‌ی سپیده‌دمان بود

چشمانش چاله‌های نیایش بود

مژگانش علف‌های جاذبه بود

انگشتانش بیشه‌ی نوازش بود

ـ تهی بودم، به جنگل مهر رفتم، و دستم از سرود پرندگان پر شد

رودی بودم، به دریا ریختم، و بدرود کرانه‌هایم را زیبا زیستم ـ

 

سهراب

:عاشقانه‌ای بود از کتاب آوار آفتاب که بعدها منتشر نشد.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 10 اسفند1387 ساعت 18:59



یکه

 

دونوازیِ بغض و تهخند

گروهِ کرِ هق هق

بی‌درآمد آغاز کنیم

ابتدا تصنیفِ نی و مرد

بعد، خارج زدنِ درد

بعد، عشق اما بی‌کلام

باز تصنیفِ نی و مرد

همچنان خارج زدن درد

و نی‌ئی که هنوز

چارنفس می‌تازد.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت 11:31



طرحی پرواز 2

 

یک صفر کله گنده،

برای آن تنه‌ی تنها،

مثل لانه‌ای بی‌پرنده،

که گذاشته‌ای و رفته‌ای.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 9:2



طرحی پرواز 1

 

افق،

دورنما.

درختی،

لانه‌ای.

طرح‌ها،

همه زیر روشن خورشید.

برای تو که اسرارآمیزی،

مقدسی،

مثل ۷.

نوبت به رنگ،

سایه‌ی پاییز که می‌رسد،

تو می‌گذاری می‌روی،

مثل پرنده‌ای که در افق،

مثل ۷.

و تنه‌ی درختی بی‌شاخ و برگ،

تنها،

مثل من،

 مثل ۱.

طرح می‌خواهد بتپد،

مثل ۵،

مثل عشق.

نوبت به عشق که می‌رسد،

هیچ نقشی گویا نیست

...

و

طرح که به ظاهر کامل شد،

نقاش تمام می‌شود،

مثل هیچ،

مثل ۰.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 2 بهمن1387 ساعت 16:27



مدفن

 

و اتاق، مدفن من و خاطره‌ها

پنجره، ساکت

پنجره، درگیر من و منظره‌ها

آسمان، پشت همه رنگ‌ها

و خیالت، روی قانون چمن‌ها

و خیالت، گاه می‌ایستد جلوی مقبره‌ام

بی‌فاتحه می‌رود از دست من و پنجره‌ام

 

پی‌نوشت: برای دوستانم عطیه و آقا مجتبای عزیز

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 21 دی1387 ساعت 10:17



فید

 

پت... پت... چراغ از نفس افتاد تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سکانس بعد

نه ماه بعد غنچه‌ی سرخی شدی ولی مادر شبیه یک گل پر پر/ سکانس بعد

 

تو چار ساله بودی و عشقت پرنده بود، یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد

گنجشک پر، کبوتر... و در کل پرنده پر؛ مادر پریده بود و پدر پر/ سکانس بعد

 

- «ابرو کمون! شونه بلندم! لالا لالا

گلدونه‌ی دلم! گل گندم! لالا لالا

کی می‌شه حجله‌ت ببندم!؟ لالا لالا...»

مادر بزرگ با نوه‌اش در سکانس بعد

 

یک خانه داشتند ته کوچه‌ی زمین، دور از تمام مردم دلسرد بی‌خیال

در فصل بی‌بخار زمستان قشنگ بود بر شیشه‌ها بخار سماور/ سکانس بعد

 

کیف و کتاب دخل به خرجش نمی‌رود، باید-نبایدی که به منطق نمی‌خورد

آقای ناظمی که سراپا شکایت است: «گمشو لجن برو دم دفتر!»/ سکانس بعد

 

مادر بزرگ حادثه‌ی بعدی تو بود، او را ببر و زیر لحد خاک کن! -همین-

یک فاتحه بخوان و به یک ارث فکر کن! -به جانماز بی بی کوثر-/

 

همین سکانس -در متن-

#کارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس می‌کند

و کات می‌دهد به تو که: «این چه طرزش است؟ با این پلان مسخره! تف بر سکانس بعد#

 

بازار ریشه ریشه تو را جذب می‌کند، تو شاخه شاخه در لجن روزمرگی

تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل، در دست بادهای شناور/ سکانس بعد

 

- «آقا لبو ببر! لبوی داغ حال می‌ده! خانم لبو بدم؟!»

- «بده آقا!»

که ناگهان؛ موهاش توی باد دلت را به باد داد آن دختر تکیده‌ی لاغر/ سکانس بعد

 

دختر ولی پرید و خمارت گذاشت، بعد میخانه بود و نم نم سیگارهای تلخ

با یاد چشم‌های خمارش تو بودی و بعد از دو بطر، بطری دیگر/ سکانس بعد

 

یک دستمال یزدی و یک پاتوق مدام

{مردی مزاحم دو سه تا خانم جوان}

چاقو به دست می‌رسی و قاط می‌زنی: «هی! با توئم کثافت عنتر!»/

سکانس بعد -زندان-

شروع حرفه‌ای جرمی بزرگتر، یک طرح کاد واقعی از مجرمان پیر

استاد کار می‌شوی و می‌زنی جلو، با چند سال سابقه کمتر/ سکانس بعد

 

- «آزادیت مبارک!»

- «ممنون! ولی... شما؟!»

- «من شاعرم، همان که تو را خلق کرده است اما ببخش خالق خوبی نبوده‌ام!

من قول می‌دهم که تو در هر سکانس بعد

هر جور خواستی بروی زندگی کنی، یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ...»

 

خواباند بیخ گوشم، زل زد به چشم‌هام چیزی نگفت؛ رفت.

 

شبی در سکانس بعد

او قرص‌های کوچک آرام‌بخش را با چای تلخ، بسته به بسته به حلق ریخت

تا آمدم به متن بیایم کمک کنم، پشت سکانس‌های فراموش، fade شد.

 

از محمدعلی پورشیخ‌علی

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 16 دی1387 ساعت 8:40



و کلاغ 8

 

کلاغ ترسید روی شاخه‌ها بماند

زرد شود

بی‌افتد

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 30 آذر1387 ساعت 11:16



و کلاغ 7

 

من با تمام عمرم

حادثه‌ای بیش نیستم

پاییز با همین سه ماهش

یک فصل بود

کلاغ هم با تمام پاییزش

سایه‌ای بیش نبود

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 30 آذر1387 ساعت 8:41



و کلاغ 6

 

- کلاغ؟

- پر.

- گنجیش؟

- پر.

- تو؟

- پر.

- من؟

- پر.

- من که پر ندارم

...

 

 

پی‌نوشت: در صورت امکان ادامه دهید.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 20 آذر1387 ساعت 15:41



و کلاغ 5

 

سکوت پاییز

حکایت عجز چشم‌هاست در برابر افسون طلایی‌رنگ این زنگار

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 9:26



و کلاغ 4

 

وای بر ما که از شومی کلاغ به خود می‌بالیم

بادگیرهامان به پاییز سپردیم

و دلتنگ (؟)

هیچ

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 11 آذر1387 ساعت 10:23



و کلاغ 3

 

پاییز آمد

برگ درختان تمام شد

و کلاغ ماند

تا خاطرات روی جلد درختان را هم مرور کند

 

 ------------

پس‌نوشت:

راد عزیز

نمی‌دانم پاییز بود که مرا جلب می‌کرد

یا کلاغ‌های تنهایی که گاه با دقت به تنه‌ی درختان خیره می‌شدند

و بهتر از دارکوب‌هایی بودند که جلد درختان را نخوانده پاک می‌کردند

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 6 آذر1387 ساعت 15:52



و کلاغ 2

 

وقتی باد پاییز

       در بادگیرها می‌لغزد

وقتی برگ‌های پاییز

       در موج‌های باران‌خورده‌ی حوض می‌پیچد

وقتی زوزه‌ی شبانه‌ی یک درخت ساقه‌شکسته

       تا کی می‌وزد...

به یاد تیغ آفتاب

       که میان فاصله‌ی دو پرده تیز می‌شد

به یاد سیب‌های روی آب‌مانده‌ی درخت

       که کم در خستگی حوض کبود می‌شد

به یاد غرغر جیرجیرک‌های دل‌شکسته‌ای که تا صبح

      فید می‌شد...

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 27 آبان1387 ساعت 10:37



و کلاغ 1

 

قار قار کلاغ

زار زار قرازه‌ي يک پرنده

يک پرنده روي شاخه‌هاي زنگ‌زده‌ي پاييز

که از اين شاخه به آن شاخه پريدن ندارد

و کلاغ

تنها صداي افسوس در اين سنگين سکوت

لا به لاي اين همه‌ي يک پاييز

ذهن‌هايي هنوز سيال

آب‌هايي هنوز زلال

و کلاغ تنها پرنده‌اي است که آيينه را مي‌فهمد

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 25 آبان1387 ساعت 16:20





 RSS 

Designed By Eisa Shokry