تبليغاتX
ماه آلود








چاره‌اندیشی

 

   در اتاق نشسته بودم که از سوراخ شیشه شکسته‌ای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اکتشافی را شروع کرد و بعد هم برای بازگشت آماده شد اما به هر طرف که می‌رفت با شکست رو به رو می‌گردید. به شیشه می‌خورد و به زمین می‌افتاد تا این‌که ضربه‌ی کفشی راحتش کرد.

منبع: آیه‌های سبز برگرفته از آثار عین.صاد

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 28 دی1387 ساعت 10:17



این سوی تهی

 

   - «آیا همین‌گونه که می‌بینیم، این‌جا یک می‌خانه‌ی تاریک زیرزمینی است؟»

   آن که این پرسش از او می‌شد، بی آن که حرفی بگوید، به گردابر خویش نگریست. (چند میز خالی گوشه و کنار به ترتیب چیده بود. نوری از دریچه‌ای کوچک می‌تافت و نیمی از فضا را روشن می‌ساخت. مردی پشت پیشخوان ایستاده بود. به کاری اشتغال داشت، و به ظاهر از وجود این دو نفر بی‌خبر بود.)

   پاسخ گفت: «من آگاه نیستم، لاجرم حرفی ندارم. من تازه به این شهر آمده‌ام.»

   - «گفتی شهر؟ پس لابد در شهری هستیم.»

   - «نه. به هیچ وجه. بی‌خیال گفتم. البته شما مختار هستید.» دمی به هم نگریستند. در تاریکی به چشم‌های یکدیگر خیره ماندند.

   - «چگونه گذار ما به این می‌خانه افتاد؟ شما می‌توانید مرا اطمینان دهید...؟»

   - «من؟ اصلن... نمی‌دانم حقیقت وجودم بدین مکان چگونه است. به نظرم، چنین می‌آید کسی در این سردابه، در این می‌خانه‌ی تاریک مرا به خواب می‌بیند.»

   آن که این حرف را می‌گفت در دم چون سایه‌ای لغزید و محو شد، و آن دیگر بی‌درنگ از جای برخاست؛ جلوی پیشخوان مبهوت ایستاد.

 

 

منبع: کتاب "گذرگاه بی‌پایانی"، مجموعه‌ی "چند مکان در هستی" اثر کاظم تینا، اطراف۱۳۴۰

--------------------------------

   پی‌نوشت این‌که اگر "گذرگاه بی‌پایانی" را برای مطالعه یافتید، توجه داشته باشید در این کتاب به جای ویرگول، نقطه و نقطه‌ویرگول، فضا (فاصله) گذاشته شده است.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 2 دی1387 ساعت 11:49



برداشت بعد

 

   «به نام هیچ‌کس

   تمام من وسیله‌ی لذت تو شد

   حس می‌کنم روح و جسم زن، یکی از لوازم مرد است.»

   درب آپارتمان را آرام می‌بندد. به شیشه‌ی درب خیره می‌شود. از طرفی که نور بیشتر است، نمی‌شود طرف دیگر شیشه را دید. چند بار ابروهای در هم رفته‌اش را می‌گشاید. اما باز هم در فکر می‌رود و ابروهایش به او چهره‌ی ماتم می‌دهند.

   چرا مثلن این لیدای بی‌خاصیت نه؟!

   صدای بسته شدن درب خانه‌ی تقریبن رو به رویی و لیدا که متوجه حضور او نیست. یکی از انگشتان دست راست لیدا را که لا به لای حجم آرایشش در وضع چندش‌آوری -تا کمر داخل بینی- می‌بیند، شاید به یاد واقعیت‌های ناگفته‌ی عشق می‌افتد. ابتدا با کمی تعجب خیره می‌شود. رو برمی‌گرداند به طرف درخت. تف می‌کند. چند بار پشت دست چپش را به لب‌هاش می‌مالد، انگار چیز چندش‌آوری پاک نشود.

   حالا لیدا با یک دست کیف فسقلی‌اش را جلوی سینه‌اش نگه داشته است و با دست دیگر داخل کیف را جستجو می‌کند و سرش تقریبن داخل کیفش است. می‌رود با لیدا دست می‌دهد. شاید زیبایی لیدا یا زیبایی لبخند همیشگی‌اش است که انگار او همان لیدای چندش‌آور چند لحظه‌ی پیش نیست. وقتی می‌بینیش حس می‌کنی چنان که می‌گویند هم بی‌خاصیت نیست شاید. گوشه‌ی لبخند لیدا که بیشتر می‌شود از هم جدا می‌شوند و مسیر خلوت کوچه‌ها را طی می‌کند تا این که می‌ایستد.

   یک جلد نشریه و یک پاکت خوراکی بی‌خاصیت روی میز می‌گذارد تا فروشنده حساب کند.

   لبخند که: «قابل نداره خانم؟»

   - «خواهش می‌کنم.»

   - «این هم به عنوان هدیه بپذیرید و تمرین کنید. به دردتون می‌خوره.»

   - «بله؟!»

   کتاب را بالا می‌آورد. روی جلدش نوشته است: "رنگ‌آمیزی۱".  کتاب را ورق می‌زند. پر از نقاشی‌هایی که منتظر رنگ شدن هستند. عصبانی می‌شود و جدی‌تر. کتاب را آن طرف میز می‌گذارد و دست چپش را روی آن می‌گذارد که: «اینو نمی‌خوام» لکه‌های رژ را که پشت دستش می‌بیند، کتاب را برمی‌دارد. لبخندی که: «پس اینم حساب کنید.»

   با کم‌ترین مکث ممکن، می‌رود آن طرف کوچه. یک کافی‌نت شلوغ. یاهو مسنجر و اینویزیبل اما:

   be name to

   to tanha lezzate mani

   lazemeye man, tamame tost

   مدتی ذهن، محو. و:

   BUZZ!!!

   از جاش برمی‌خیزد، کمی جستجو می‌کند و فریاد که: «اون یادداشتو بده من.» سکوت. همه بهت. همه ساکت. بدون این‌که چهره‌ی عصبانی‌اش را ادامه دهد، می‌گذارد می‌رود.

  فریاد که: «کجا خانم؟»

   یک اسکناس می‌گذارم روی میز که: «من حساب می‌کنم. بقیه‌اش هم مال خودت.» به دستگاهی که پشتش قایم شده بودم خیره می‌شود؛ می‌روم. نمی‌فهمم که اشتباه کردم یا نه. می‌خواهم بدوم تا به‌اش برسم که به یاد ظرافت تای کاغذی می‌افتم که از روی پله‌های آپارتمان برداشته بودم. می‌ایستم. دست می‌کنم در جیب. دوباره می‌خوانمش و خواهم خواندش: «به نام هیچ‌کس...

 

 

   پی‌نوشت: نمی‌دانم چه نوشتم و این تقصیر شماست. انگار دوستی ندارم که نقدم کند.

   ببخشید که برای اعتماد به نفس خود می‌گویم نقد. نوشته‌های من که در حد نقد نیست. منظورم این بود که انگار دوستی ندارم که راهنمایی‌ام کند.

   لطفن نفرمایید که استعداد نویسندگی نداری. من هم نمی‌خواهم نویسنده شوم. من فقط می‌خواهم در حد خودم بنویسم.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 23 آذر1387 ساعت 19:22



رسوا و پریشم من

 

   چه شب سردي بود آن شب. حتا براي ما بچه‌ها که اين بادها نمي‌لرزاندمان. آن شب بدون اين که با يکديگر هماهنگ کرده باشيم، نه هيچ‌کدام از بچه‌ها و نه هيچ‌کدام از بزرگ‌ترها بيرون نزديم؛ جز برخي، آن هم براي قضاي حاجت.
   اصولن وقتي تعداد ما بچه‌ها از دو مي‌گذشت، به کم‌تر چيزي توجه مي‌کرديم. نه از انبوهي درختان باغ در شب مي‌ترسيديم. نه از نشناختن يا غريبه بودن مهمان‌ها خجالت مي‌کشيديم. و نه امر و نهي‌هاي بزرگ‌ترها کارساز بود. با اين که دقيقن نمي‌دانستيم در خانه‌ي چه کسي هستيم، از در و ديوار بالا مي‌رفتيم. چنان سر و صدايي به راه انداختيم که خانم‌ها هم با اين همه سر و صداي بي‌وقفه‌شان به گرد ما نمي‌رسيدند. من به شخصه حتا پدر و مادر خيلي از بچه‌هایی را که سال‌ها هم‌بازي بوديم، نمي‌توانستم تطبيق دهم. حوصله‌ی وقت گذاشتن برای شناختن این همه فامیل را هم نداشتم.
   چه شب شلوغي بود. حتا وقت نکردیم قرص ماه را نظاره کنیم. آن شب فقط چند دقيقه سکوت حکم‌فرما شد. آن هم به خاطر افتادن بادزن سقفي بود که پس از افتادن، دور اتاق چرخيد و چند مجروح به دنبال داشت. نه تنها کسي گله‌اي نکرد، بلکه لب‌خندهاي حضار حاکي از رضايت از سکوت حاکم بود. اين لب‌خندها هم، کم کم در سر و صداي مجدد جمعيت محو شد.
   خواب که به سراغ بچه‌ها مي‌آمد، تک تک آن‌ها را منحدم مي‌کرد و روي پاي بزرگ‌ترهاشان مي‌خواباند. نوبت به من که رسيد، نفهميدم روي پاي چه کسي خوابيدم. نيمه‌شب که بيدار شدم، نخست گمان بردم بادزن سقفي مجدد افتاده و اين همه کشته به جا گذاشته است.

باقی این داستانک را در ادامه‌ی مطلب بخوانید:

ادامه‌ي مطلب

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 9 آذر1387 ساعت 10:25



کلاغ و مرغ انجیرخوار

 

   روزی از روزها، کلاغی، در دام عشق مرغ انجیرخواری گرفتار آمد. کلاغ، مرغ انجیرخوار را که از کنار آشیانه‌اش می‌گذشت، به سوی شمال می‌رفت و هر پاییزی که به جنوب مسافرت می‌کرد، دیده بود و لقمه‌ی لذیذی پنداشته بودش. دیده بود که مرغ انجیرخوار در هر سفر سالانه‌ی خود به شمال با دل‌داده‌ی جدیدی همراه است اما هیچ‌گاه متوجه این نکته نشده بود که آن‌ها نیز همه مرغ انجیرخوار بودند. با خود گفت: «هر کسی می‌تواند این جوجه را به دام بیندازد.» و از این جهت به نزد زن خود رفت و به او گفت که عاشق مرغ انجیرخواری به قشنگی ماه شب چهارده شده است. آن‌گاه از او تقاضای طلاق کرد و او هم به سادگی پذیرفت و در را گشود و هم‌چنان که کلاهش را به دستش می‌داد گفت: «اگر دست رد به سینه‌ی تو گذاشت، دیگر حق نداری گریه‌کنان به سراغ من بیایی. آن مرغک موسمی‌پرواز، عقل چندانی ندارد و از همه گذشته پخت و پز و دوخت و دوز هم سرش نمی‌شود.»

   کلاغ گفت: «وه که چه زن حسودی هستی» و چند دلار جلویش انداخت و گفت: «بگیر... بگیر و برای خودت زر و زیور بخر. قیافه‌ات به ته سیاه یک قوری قراضه شبیه است.» و بعد پروازکنان به سراغ مرغ انجیرخوار رفت.

 

ادامه‌ی این داستانک را بخوانید:

ادامه‌ي مطلب

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 2 آذر1387 ساعت 14:49





 RSS 

Designed By Eisa Shokry