تبليغاتX
ماه آلود








خيال قديما

 

   داشتم به چند تا از سريال‌هاي کودک و نوجوان فکر مي‌کردم که زمان ما پخش مي‌شد و به خاطر فضاي متفاوتش چقدر ديدني بود. شايد بشه گفت يه فضاي تخيلي ايراني:

۱. يکي از مجموعه‌هاي قلقلي و قناد که توي يه سفينه‌ي فضايي بودند

۲. يه چشم آلبالو، يه چشم گيلاس، يکي در ميون منگولتينا (به کارگرداني مهدي رسولي)

۳. سمندون (به کارگرداني ناصر هاشمي)

۴. کاش و کاشکي (به کارگرداني پهلوان‌نشان)

   دو تا سريال ديگه هم بود که اسمشون يادم نيست. يکيش چند تا جوون بودند که مي‌رن فضا و با فضا و سيارات مختلف آشنا مي‌شن، بعد آخرش که برمي‌گردن زمين، معلوم مي‌شه همه‌اش خواب يکي از اون‌ها بوده. من اينو خيلي دوست داشتم ولي اسمشو يادم نيست. اون يکي ديگه هم بس قديميه، چيزي ازش يادم نيست.

   شما هم چيزي يادتون مي‌آد از اين‌ها؟..

 

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در یکشنبه 16 اسفند1388 ساعت 18:23



دوستان!

 

   گرچه دنياي نت بزرگ‌تر از خستگي منه

ببخشيد که مدتي نيستم و نخواهم بود

گرچه بنويسم و سعي کنم باشم

ولي نيستم و

ببخشيد

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 10 بهمن1388 ساعت 11:41



از...

 

گفت چرا عشق به مرگ؟

گفتم پوستین جسممم سخت چین خورده استتت

گفت روحت سنگین است...

گفتم به امید تازگی روح!

گفت یعنی مرگ؟

ترسیدم!

- ازهیچ؟

 

***

به کی اینا رو گفتم نمیدونم

ولی میدونم کی جواب داد: او

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت 10:6



 

دیروز

شهر ما

خیلی‌ها با لباس سبز در خیابان‌ها ریخته بودند

جالب این‌که همه‌شون هم پلیس بودند

!

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 8:54



که

 

: «باز سر می‌زند تنهایی»

که یعنی این پنج حرف و تکرار حرف آخر، سایه‌شان همیشه روی سر ماست.

که یعنی خو گرفته‌ایم.

یعنی که: آقاجان همینی که هست!

که می‌خوای بمون نمی‌خوای به... به چشم چپ سگ همسایه...

که تقدیرت مثل عقربه‌های ساعت

دور خود چرخیدن است...

که یکی می‌گفت:                     «دایره ضلعی دارد بی‌انتها اما محصور...»

که دیگر از گفتن «خسته‌ام»   خنده‌ام می‌گیرد

خنده...

زیاد می‌خندم تازه‌گی‌ها... از آن خنده‌هایی که... که تکه‌های اندوه از کنارش پرت می‌شود بیرون...

.

.

.

ز بس که مردمک دیده، دید مردم بد /  دگر به مردمک دیده، سوء ظن دارم...

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 17:20



بي‌رنگ

 

   نمي‌خواستم سياسي بنويسم. اما چون در انتخابات نهم ـ گرچند در مرحله‌ي دوم ـ براي آقاي احمدي‌نژاد تبليغ کرده بودم، مي‌خواستم توبه کنم.

   از واژه‌ي توبه استفاده کردم، براي دوستاني که در مورد پست قبل خواستند بدانند نظرم چقدر عوض شده است. راستش در اين انتخابات در مورد خيلي چیزها حجت برايم تمام شد. منظورم تقلب در انتخابات یا حتی نتیجه‌ي آن نیست. من فقط از آن‌چه ديده‌ام، شنيده‌ام و برايم ثابت شده، مي‌گويم. حداقل از دو چيز: يکي صدا و سيما، ديگري هم... بماند. و فکر مي‌کنم فقط من نيستم و خیلی‌ها را مي‌بينم که براي اول بار از ته دل دوست دارند از ايران بروند.

   تنها اميدم به اين باور است که: حقيقت، گياه ريشه‌داري است که روزي آسفالت سخت را هم مي‌شکافد و سبز مي‌شود.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 16:38



ميرمحسن کروبي‌نژاد

 

چهار سال پيش – انتخابات رياست جمهوري – مرحله‌ي اول

   برخي نامزدها نهايتا براي اعتراضشان برنامه داشتند و براي جايگزين آن‌چه مي‌خواستند تغيير دهند برنامه‌اي نداشتند.

   برخي نامزدها از برنامه‌ي نامزدهاي ديگر، کپي مي‌کردند.

   برخي نامزدها وقتي ازشان مي‌پرسيدي براي اقتصاد چه برنامه‌اي داري، مي‌گفتند اقتصاد خوب است. اگر مي‌پرسيدي فرهنگ، پاسخ مي‌دادند فرهنگ خوب است. نه اين‌که اين‌طور بگويند. منظورم اين است که شعارهايي کلي مي‌دادند که همه قبول دارند.

   اما دو تا از نامزدها برنامه‌مند به نظرم آمدند. و من يکي را از جهات بيشتري مناسب ديدم.

   راستش تمام معيارهاي من نهايتا، سابقه، برنامه‌ها، طرز برخورد و نهايتا ظاهر شخص بود. اما مقايسه واقعن سخت بود و من هميشه در ذهنم بود که کاش نامزدها مناظره مي‌کردند و اگر مناظره بازي نباشد، مردم روشن‌تر انتخاب مي‌کنند.

 

چهار سال پيش – انتخابات رياست جمهوري – مرحله‌ي دوم

   به توصيه‌ي پدرم مي‌خواستم به آقاي احمدي‌نژاد راي دهم. در مرحله‌ي دوم، کپي‌برداري‌هاي آقاي احمدي‌نژاد از نامزدي که به آن راي داده بودم و ساير نامزدها بيشتر شده بود و اين از جهتی ترغيب‌کننده بود. اما هنوز ترديد داشتم و در جمع دوستان گاهي از آقاي هاشمي مي‌گفتم و گاهي از آقاي احمدي‌نژاد. البته کسي به‌ام نمي‌گفت دورو يا منافق. بعد ديدم موجي در همه جا پديد آمد که خيلي‌ها مي‌گفتند ببين مردم چقدر احمق هستند که به احمدي‌نژاد و کروبي اين قدر راي داده‌اند و اين حرف را فقط کساني مي‌زدند که از ديگري شنيده باشند.  گرچه خودم گاهي با آن‌ها مي‌خنديدم اما از حاکم شدن اين تفکر استبدادي مي‌ترسيدم. اين حرف‌ها به علاوه‌ي آن‌چه آقاي هاشمي در مورد انحصار توان مديريت کشور گفته بود و مخصوصن سخن نماينده‌اش که گفته بود اسلام هيچ نظريه‌ي قابل استفاده‌اي در اقتصاد ندارد و مبناي کار آقاي هاشمي اقتصاد ليبراليستي خواهد بود، اين‌ها و دلايل ديگر، همه باعث شد تا دوست نداشته باشم آقاي هاشمي بيايد. اين را گفتم تا بدانيد گرچه پشيمان هستم ولي از اين جهت اشتباه نکردم، زيرا با معيارهايم انتخاب کردم.

 

چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – مناطره‌ي آقاي احمدي‌نژاد و آقاي کروبي

   هنوز بين آقايان کروبي و رضايي و موسوي مردد بودم. راستش از آقاي موسوي دل خوشي نداشتم. اما چون در مقابل آقاي احمدي‌نژاد بود، ترجيحش مي‌دادم.

   يکي از مشکلات دولت فعلي، عدم اعتماد به نيروهاست که متاسفانه به نوعي استبداد برخي نيروها و ذلت برخي ديگر مي‌انجامد. اما اين هم درست نيست که تو اين قدر به نيروهايت تکيه کني که به طور اجمالي هم نداني چه مي‌خواهند بکنند.

 

چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – پيش از مناظره‌ي آقاي احمدي‌نژاد و آقاي موسوي

   قدم‌زنان در راه خانه بودم. صداي برخي کودکان مي‌آمد که مي‌گفتند: «بعد از مناظره... بعد از مناظره» باخودم گفتم لابد از همين حالا پيام‌هاي بازرگاني شروع شده است و خنده‌ام گرفت.

 

چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – پس از مناظره‌ي آقاي احمدي‌نژاد و آقاي موسوي

   از خانه بيرون زدم. تمام جوان‌هاي شهرک، وسط خيابان جمع شده بودند. بيشترشان با اين‌که پيش از اين در ترديد بودند و حتي برخي به آقاي موسوي گرايش داشتند، از حرف‌هاي آقاي احمدي‌نژاد راضي بودند. صداي بوق ماشين‌ها بيشتر مي‌شد. دعواها از همان شب شروع شد.

   به خانه بر مي‌گشتم که چند کودک آرام و بي‌دعوا حرف مي‌زدند. يکيشان گفت اين مي‌گفت تو اشتباه کردي، آن مي‌گفت تو هم اين اشتباه رو کردي. هيش کدام نمي‌گفتند چرا. از سن و سال خودمان و نامزدها خجالت کشيدم. راست مي‌گفتند آقاي موسوي و آقاي احمدي‌نژاد خيلي سوال‌ها را بي‌جواب گذاشتند. البته آقاي احمدي‌نژاد بالاخره انصاف به خرج داد و به مشکلي که در نشر پديد آمده بود، اعتراف کرد. و يک بي‌انصافي بزرگ هم در آخر مناظره...

 

چند شب پيش – مناظره‌ي آقاي موسوي و آقاي رضايي

   آغاز مناظره بسيار جالب بود و خوش و بش و مزاح دوستانه‌اي صورت گرفت. نمي‌دانم چرا آقاي موسوي در پاسخ به سوالات اقتصادي از موفقيت‌هاي زمان جنگ مي‌گفت. آيا مي‌خواهد همان شيوه‌ها را در پيش بگيرد. بعيد مي‌بينم ولي به نظرم ضعيف‌تر صحبت کرد. پاپان مناظره هم بسيار منصفانه بود. البته آقاي موسوي مي‌خواست بخشي از فرمان 8ماده‌اي امام خميني را بخواند که در برابر کارهاي افراطي‌هايي بود که امروز دم از آزادي مي‌زنند... به هر حال آقاي رضايي سوالي پرسيد که گويا مي‌دانست آقاي موسوي در آن زمينه برنامه‌مند است و البته در اين روزها کمتر از آن سخن گفته است. آقاي موسوي هم به اين سوال به خوبي پاسخ داد و مناظره‌اي درست و حسابي تمام شد.

 

چند شب پيش – مناظره‌ي آقاي موسوي و آقاي کروبي

   آقاي کروبي به اختلافي که بين آقاي احمدي‌نژاد و آقاي خاتمي پيش آمده بود، اشاره کرد. هماني که برخي معتقدند باعث شد تا آقاي احمدي‌نژاد مصمم‌تر يا به عبارت ديگر عقده‌اي شود.

   آقاي کروبي طرفداران آقاي موسوي را به دو گروه تقسيم کرد.

   آقاي موسوي مديريت زمان را فداي افشاگريش کرد. مي‌توانست طوري آمار را بخواند که بعد آقاي احمدي‌نژاد مدعي وقت براي دفاع نشود. زماني که به عنوان پاسخ در اختيار نامزد غايب مي‌گذارند نبايد زنده باشد، زيرا ممکن است به مسايلي غير از موضوع دفاع بپردازد. بايد ديد چه مي‌شود.

 

ديشب – مناظره‌ي آقاي احمدي‌نژاد و آقاي رضايي

   آقاي رضايي مديريت وقت را فدای روشن سخن گفتن کرد. ابتدا به نفع آقاي رضايي بود. آقاي احمدي‌نژاد در مورد آمار بد کم آورد اما انگار طرفدارانشان نفهميدند که در چند شب گذشته و در ديشب اصرار بر فريب مردم داشت. آقاي احمدي‌نژاد مديريت زمان فوق‌العاده‌اي به خرج داد و دليل موفقيتش در اواخر مناظره همين بود. گرچه پايان مناظره به نفع آقاي رضايي شد.

   اتفاق خوبي که ديشب افتاد اين بود که آقاي رضايي اعتماد به آمار کشور را دوباره به مردم برگرداند، چيزي که مدتي از بين رفته بود.

   در مورد مساله‌ي حمله‌ي آمريکا هم خوب يادم هست چنان جلوه مي‌دادند که ما از سخنان آقاي هاشمي در نماز جمعه تعجب کرديم که چرا مي‌ترسد.

   يکي از نکات جالبي هم که آقاي رضايي خوب سيوش کرد، اين بود که به ايشان گفت آقاي موسوي.

 

گرچه شيوه‌ي آقاي احمدي‌نژاد منفي بود اما نتيجه‌اش زياد منفي نبود. با اين مناظرات، ضرورت فضاي باز اطلاع‌رساني، تعديل قدرت قواي سه‌گانه با به دست آوردن اختيارات قانوني مثل آن‌چه در مورد مجلس اتفاق افتاد، ضرورت نظارت بر اجراي قانون اساسي و مسايل ديگر، بيشتر احساس شد.

 

به نظرم آن خطري که آن روز در مورد طرفداران آقاي هاشمي گمان مي‌کردم، در مقابل آن‌چه امروز از برخي طرفداران آقاي احمدي‌نژاد مي‌بينم، خطر نيست. اين‌ها مي‌گويند کسي که به احمدي‌نژاد راي ندهد، دشمن است و...

   با نظر آقاي کروبي در مورد طرفداران آقاي موسوي موافقم. اما طرفداران آقاي احمدي‌نژاد دارند هر چه خوش دارند در دين مي‌کنند. معيار دشمني، دوستي، حق و عدالت را احمدي‌نژاد مي‌دانند و در واقع اصل انتخابات را زير سوال مي‌برند.

   به علاوه من تمام سي‌دي‌هاي تبليغاتي آقاي احمدي‌نژاد را از چهار سال پیش دارم. او بيشتر آن‌چه گفته بود را تکذيب کرد يا خلافش عمل کرد. من برخي از آن‌ها را نيز جمع‌آوري کرده‌ام و دارم. انتخاب يک تجربه‌ي تلخ براي اول بار، ملامت کمتري دارد اما انتخاب تجربه‌ي تلخي که قبلن چشيده‌اي...

 

حرف آخر

   راي دادن به کسي که برنامه دارد، راي دادن به برنامه‌هاي اوست. و ديگر نگران نخواهي بود که شايد رييس جمهور نشود. زيرا برنامه‌هاي او مورد توجه دولت بعدي خواهد بود. به علاوه هر راي، يک حق نظارت و يک حق نقد توست که به او مي‌دهي. به هر حال من در مورد آقاي رضايي تعصبي ندارم و گرچه هنرمند نيستم اما هنرمندان را هم دوست دارم.

 

لينک‌هاي بايد:

   اخبار ديوان محاسبات کشور

   بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران

   درگاه ملي آمار

   نامه‌ي سرگشاده‌ي محسن هاشمي

   اطلاعيه‌ي دانشگاه آزاد اسلامي

   پاسخ زهرا رهنورد

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 19 خرداد1388 ساعت 17:49



مخفی‌گاه

 

   شماره‌گذاري مخفيگاه به ما اين امکان را مي‌داد که در شلوغ يا هر موقعيت مناسب ديگر، با ذکر شماره‌ي مخفيگاه و ترک جمع مهمان‌ها يا فواميل، در کوتاه‌ترين فاصله‌ي ممکن در محل مورد نظر باشيم. گرچه کم پيش مي‌اومد ولي خب پيش مي‌اومد.

   مخفيگاه شماره‌ي يک، بيشتر از همه مورد استفاده قرار مي‌گرفت. درختي از ريشه کج بود که بالا رفتن از آن آسان بود و وقتي از آن بالا مي‌رفتيم و سکوت مي‌شديم، کسي پيدايمان نمي‌کرد. تنه‌ي فتاده‌اي که در اين عکس جلوي ماست، همان مخفيگاه است.

سه‌قلوها+1

   اما تک تک مخفيگاه‌هاي ما خراب شد. يکي خانه‌ي عمه شد، ديگري خانه‌ي عمو. يکي قطع شد، ديگري خراب. تا اين که آخرين مخفيگاه هم مدتي پيش تخريب شد و جزو حياط خانه‌ي پدربزرگ. فکر مي‌کنم شماره‌ي مخفيگاه، دو بود.

   روي تمام منظره‌ي عکس زير، يک سقف شيرواني بود که زير اين شيرواني مخفيگاه ما بود. در داخل باغ از درختي انجير بالا مي‌رفتيم و به آن مي‌رسيديم يا در داخل اتاقکي زير همين سقف شيرواني از بشکه‌ يا نردباني چوبي خود را به مخفيگاه مي‌رسانديم. اما از داخل باغ بهتر بود،‌ چون مطمئن بوديم کسي متوجه نمي‌شود.

تخريب آخرين مخفيگاه

   شب شد و هنوز مخفيگاه به طور کامل تخريب نشده بود. من فردايش نبودم. بار ديگر که مشمول شمال شديم، آن‌جا جزو حياط بود. در ميان آتش پي چوب‌هايي بودم که شايد ردپايي از ما را هنوز نگاه داشته بود. آتش درون اين عکس را يادم نمي‌رود.

نمي‌سوزم

 هميشه مراقب بوديم که مخفيگاه‌هاي ما لو نرود.

عطف به پستي پیش‌تر: نابود

 

ادامه‌ي مطلب

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 18:53



به صحرا شدم ...

 

در این کویر برهوت                سال ها منتظر باران بود

     بارید                             و در گل ماند.

 

 

 

نوشته شده توسط عیسا (چشمان يک عبور) در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 18:44



با بیل

 

   فرض کنید دو تا داداش بودند.

   یکی اسمش قابیل بود.

   اون یکی اسمش... مرد ولی هابیل بود.

   مثل نیما و مینا.

   بعد قابیل با بیل...

   نه قابیل با هر وسیله‌ای به هر دلیلی که به نوادگانشان هیچ مربوط نمی‌شود، به صورت خیلی دوستانه، رمانتیک و عاشقانه می‌زند هابیل را می‌کشد.

   در طول قرن‌ها نوادگان قابیل اینا، با حفظ همان دوستانگی، راه اجداد را ادامه می‌دهند تا این‌که موفق می‌شوند به کمک هم، خیلی دوستانه یک سیاره‌ی دور افتاده به نام زمین را تسخیر کنند.

   یک روز که تسخیر زمین تمام شده بود، حوصله‌شان سر می‌رود. می‌گویند بیایید حالا که زیاد شده‌ایم نسل خود را پاکسازی کنیم و مسلمن این حرف منطقی را همه قبول می‌کنند.

   در گفتگوهای مسالمت‌آمیز و بسیار بسیار دوستانه‌ای که صورت می‌گیرد، نوادگان قابیل می‌پذیرند که به دلیل حرکت فراموش نشدنی قابیل که آن وقت‌ها در تاریخ هم ثبت شده بود، باید از بین بروند.

   نسل قابیل که منقرض شد. همه‌ی انسان‌ها خیلی دوستانه‌تر از پیش به ادامه‌ی زندگی و زاد و ولد می‌پردازند و به گسترش نسل هابیل دست به کار می‌شوند.

   تا این که ناگهان نسل بعد به یاد حرکت وحشیانه‌ی پدرانشان و کشتار بی‌دلیل نسل قابیل می‌افتد. تصمیم می‌گیرد که نسل وحشی هابیل را نیز از روی زمین پاک کند.

   آخرین نفری هم که از انسان‌ها باقی می‌ماند، حوصله‌اش سر می‌رود و می‌زند خودش را می‌کشد. (البته این جا یواشکی در پرانتز باید بگویم: نظر شخصی و کارشناسی من این است که نسل هابیل دلش برای نسل قابیل تنگ شده بود.)

   و اما این که آخرین نفر، زن بود یا مرد، به اجدادشان هیچ مربوط نمی‌شود. همان‌طور که بچه‌دار شدن یا نشدن هابیلی که مرده هم به نوادگانشان هیچ مربوط نمی‌شد.

   همچنین هر گونه تحقیق حتا در جهت اثبات صحت اطلاعات تاریخی فوق، اکیدن ممنوع می‌باشد.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در سه شنبه 10 دی1387 ساعت 10:41



آیینه

 

   - «تو نه می‌تونی فضولی نکنی، نه می‌تونی چیزی یاد بگیری. اگر هم یاد بگیری، اون قدر ضعیفی که هیچ کاری ازت برنمی‌آد. تو حتا اون قدر نحیف نیستی که به درد جرز لای در بخوری. تا آخر عمرت باید یه گوشه کز کنی؛ شاید به همین خاطره که همیشه واژه‌ی "گوشه" برات طولانی‌ترین جلمه‌ی دنیاست. تو حتا به عنوان مجسمه هم به درد نمی‌خوری...

   ولی... گوشتو بیار جلو...»

   - «نه... نه...»

   - «سخت نیست. دم درب می‌شینی؛ هر کی سبک می‌شه می‌آد بیرون، یه سکه میندازه تو سینی و میره. گاهی هم باید طی بکشی و...»

   - «نه من به درد این کار نمی‌خورم.»

   - «آفرین. این خوبه که هنوز برای خودت حق انتخاب قایلی.»

   - «آره... ه»

   - «ولی تو نه حرف زدن بلدی، نه شنیدن، نه خوندن، نه نوشتن... و هزار تا نه‌ی دیگه که بیانش اینجا دور از نزاکته.

   تو حتا نمی‌دونی فراموشی گرفتی یا حافظه‌ی کوتاه‌مدتت مشکل داره یا حافظه‌ی بلندمدتت یا چه می‌دونم حافظه‌ی میان‌مدتت...

   نه... این یکی رو می‌خوام خودت بگی... پارس کردن بلدی؟»

   - «نمی‌دونم.»

   - «آفرین. به نظر من همین اعتماد به نفست یه روز نجاتت می‌ده.»

   - «ممنونم به‌ات که با من درد دل گفتی. خیلی تخلیه شدم.»

   - «نگران نباش! من تنهات می‌ذارم. اگه سبک شدی، یه پولی هم بنداز...»

   - «رضآ!»

   - «جانم!»

   - «تو فکر می‌کنی این خط، شکستگی آیینه است یا من و تو؟»

   - «تو.»

   - «اما من و تو نداریم. هر دومون، یه رضاییم!»

   - «نه... خودتو با من قاطی نکن. من فقط تصویر توئم توی آیینه‌ی روشویی یه توالت عمومی که تو همیشه از کنارش رد می‌شی و اون آقایی که اون جا روی پایه‌ی اون مجسمه نشسته و داره غذا خوردن سگشو تماشا می‌کنه، این جا داره احساس مالکیت می‌کنه.»

   - «آهان... باشه... ببخشید.»

   - «راستی..! تا حالا احساس مالکیت کردی؟..»

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در شنبه 7 دی1387 ساعت 8:52



او

 

   در عربی برای "الله"، ضمیر "هو" می‌آید. نه به خاطر این که خدا مردگراست. به خاطر این که خدا آدم نیست. گیاه و حیوان هم که نیست. در نتیجه قواعدی که بر الفاظ غیر دو جنس‌ها حاکم است بر واژه‌ی "الله" نیز حاکم است.  مثل این که در انگلیسی به جای استفاده از "he" یا "she"، از "it" استفاده کنی.  اصلن تو بگو "او".  "الله" که محکوم این لفظ‌ها نیست.  "الله" را لازم نیست به لفظ بیاوری.  فقط آن که می‌خواهد تمام وجودش بگوید "الله"، لفظش را هم می‌کند "الله".  چنینی دیگر ضمیر "هو"، خدایش را مردگرا نمی‌کند، ضمیر "هو"، نماد آزادی خدایش از جنس‌هاست.

 

   سلوک، ممتنعی سهل است و گاهی به سادگی یک نگاه به اوج می‌رسد و همین ظرافت، خالص‌ترین سلوک است.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در دوشنبه 18 آذر1387 ساعت 10:54



خیلی عقبم. خیلی

 

   به جای این که این قدر دعا کنی مثل پارسال برفی بباره که بتونه کنکور ارشد رو به تاخیر بندازه، اگه می‌شستی می‌خوندی الان کلی جلو افتاده بودی رضا خان! بپا شو یه هوا عوض کن برگرد سریع.

   دانه‌هاي برف را كه دیدم به یاد داستان‌واره‌ای که پیش‌تر نوشته بودم افتادم. آرام (شاید هم آروم،) زیر لب زمزمه کردم: من دوستت دارم که می‌گویم ببار.

   «این برفه یا بارون؟» «برفه. این جا رو نگاه کن.» به شانه‌ی مانتو یا بهتر است بگویم پالتوی مشکی‌اش که خیره شد، ادامه دادم: «ببین قبل از آب شدن یه چندضلعیه. این یعنی برفه.» «وای! چقد...! چرا تا حالا ندیده بودم.»

   حواسم که سر جاش آمد، برگشتم ببینم جدا شدن بدون خداحافظی چه وضعی به‌اش داد. نبود. احتمالن همین طور که سر به هوا بودیم از هم جدا شدیم.

   صندلی دست نخورده بود. کتاب هنوز باز بود. همه انگار سر جایشان نشسته بودند، بی که حرکتی کرده باشند. در کتابخانه، انگار زمان با آدم‌هاش متوقف شده بود.

   خجالت نمی‌کشی؟ اگه مثل پارسال برف بیاد فکر اون بیچاره‌هایی که...

   آخه یه همین امسال کنکور دارم. کاش می‌شد از تک تک‌شون اجازه می‌گرفتم برای چنین آرزویی.

   عجب رویی داری!

   و دیگر به خودم جواب ندادم.

   «این برفه یا بارون؟» «برفه. این جا رو نگاه کن.» به شانه‌ی پالتوی مشکی‌اش که با تعجب خیره شد، ادامه داد: «خب چی؟» «...این بارونه! این بارونه آقا!» «خب من که نگفتم برفه. شما داشتی می‌گفتی برفه.» «آخه تازه برف بود.» نگاهی غیرقابل توصیف به سر تا پای من انداخت و رفت. من و لبخندم ماندیم.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت 11:29



هم‌دردی

 

   و آسیا اندوه تماشا را دریافت. و ناپایداری را شناخت: Tsuyu no inochi *

 

 

شبنم صبحگاهی

 

  و هم‌دردی را گسترشی شگرف داد.

 

 

سهراب سپهری، از مقدمه‌ی آوار آفتاب**

 

--------------------------------

* فکر کنم ضرب المثلی ژاپنیه.

** شعرهای این کتاب، بعدها در سه کتاب زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب و شرق اندوه مجزا شد. و یک قطعه شعر به نام همتا که بعدها منتشر نشد.

 

نوشته شده توسط رضا (مسافر سکوت) در چهارشنبه 29 آبان1387 ساعت 16:44





 RSS 

Designed By Eisa Shokry