داشتم به چند تا از سريالهاي کودک و نوجوان فکر ميکردم که زمان ما پخش ميشد و به خاطر فضاي متفاوتش چقدر ديدني بود. شايد بشه گفت يه فضاي تخيلي ايراني: ۱. يکي از مجموعههاي قلقلي و قناد که توي يه سفينهي فضايي بودند ۲. يه چشم آلبالو، يه چشم گيلاس، يکي در ميون منگولتينا (به کارگرداني مهدي رسولي) ۳. سمندون (به کارگرداني ناصر هاشمي) ۴. کاش و کاشکي (به کارگرداني پهلواننشان) دو تا سريال ديگه هم بود که اسمشون يادم نيست. يکيش چند تا جوون بودند که ميرن فضا و با فضا و سيارات مختلف آشنا ميشن، بعد آخرش که برميگردن زمين، معلوم ميشه همهاش خواب يکي از اونها بوده. من اينو خيلي دوست داشتم ولي اسمشو يادم نيست. اون يکي ديگه هم بس قديميه، چيزي ازش يادم نيست. شما هم چيزي يادتون ميآد از اينها؟..
يکي يک ساعت پشت رفيقش را ميسابد تا چرکش درآيد. حمامي سرميرسد و ميگويد: اگر ميخواهي چرکي درآيد، ابتدا پيرهنت را درآور.
گرچه دنياي نت بزرگتر از خستگي منه ببخشيد که مدتي نيستم و نخواهم بود گرچه بنويسم و سعي کنم باشم ولي نيستم و ببخشيد
گفت چرا عشق به مرگ؟
گفتم پوستین جسممم سخت چین خورده استتت
گفت روحت سنگین است...
گفتم به امید تازگی روح!
گفت یعنی مرگ؟
ترسیدم!
- ازهیچ؟
***
به کی اینا رو گفتم نمیدونم
ولی میدونم کی جواب داد: او
دیروز
شهر ما
خیلیها با لباس سبز در خیابانها ریخته بودند
جالب اینکه همهشون هم پلیس بودند
!
از شاخهها نگاه میکند
از شاخهها میرقصد
با صورت به زمین میرسد
به زیر پای عابری میخندد
پروانهها که رفتهاند این برگهای پاییزی است که پرواز میکند
وقتی مهمانها میروند
خانه، سوت و کور میشود
فضا، دلگیر میشود
باد در همین نزدیکی است
وقت کوچ پاییزی است
باغ، سکوت میشود
پارک، دلگیر میشود
پروانهها هم رفتهاند
هوا سرد است
خوابم گرفته است
کلاغها هستند
سلام دوستان ببخشید چند وقتی نمیتونیم پاسخ پیامها، نظرات و نامههاتونو بدیم. امروز کمی زودتر تعطیل شدم، تونستم بیام یه پست بزنم. الان هم باید برم خونه. خیلی دلم برای دنیای مجازی و دوستان و وبلاگهاتون تنگیده. عیسی که گویا اینقدر فرصت هم بهاش دست نداده. ![]()
گاهی نشستم، گاهی خواب و بیدار خیره به در، به پنجره، به دیوار شعر، موزیک، کتاب، دلم گرفته کاسبی قهوهجوشم گرفته میثم بخشی
نميخواستم سياسي بنويسم. اما چون در انتخابات نهم ـ گرچند در مرحلهي دوم ـ براي آقاي احمدينژاد تبليغ کرده بودم، ميخواستم توبه کنم. از واژهي توبه استفاده کردم، براي دوستاني که در مورد پست قبل خواستند بدانند نظرم چقدر عوض شده است. راستش در اين انتخابات در مورد خيلي چیزها حجت برايم تمام شد. منظورم تقلب در انتخابات یا حتی نتیجهي آن نیست. من فقط از آنچه ديدهام، شنيدهام و برايم ثابت شده، ميگويم. حداقل از دو چيز: يکي صدا و سيما، ديگري هم... بماند. و فکر ميکنم فقط من نيستم و خیلیها را ميبينم که براي اول بار از ته دل دوست دارند از ايران بروند. تنها اميدم به اين باور است که: حقيقت، گياه ريشهداري است که روزي آسفالت سخت را هم ميشکافد و سبز ميشود.
چهار سال پيش – انتخابات رياست جمهوري – مرحلهي اول برخي نامزدها نهايتا براي اعتراضشان برنامه داشتند و براي جايگزين آنچه ميخواستند تغيير دهند برنامهاي نداشتند. برخي نامزدها از برنامهي نامزدهاي ديگر، کپي ميکردند. برخي نامزدها وقتي ازشان ميپرسيدي براي اقتصاد چه برنامهاي داري، ميگفتند اقتصاد خوب است. اگر ميپرسيدي فرهنگ، پاسخ ميدادند فرهنگ خوب است. نه اينکه اينطور بگويند. منظورم اين است که شعارهايي کلي ميدادند که همه قبول دارند. اما دو تا از نامزدها برنامهمند به نظرم آمدند. و من يکي را از جهات بيشتري مناسب ديدم. راستش تمام معيارهاي من نهايتا، سابقه، برنامهها، طرز برخورد و نهايتا ظاهر شخص بود. اما مقايسه واقعن سخت بود و من هميشه در ذهنم بود که کاش نامزدها مناظره ميکردند و اگر مناظره بازي نباشد، مردم روشنتر انتخاب ميکنند. چهار سال پيش – انتخابات رياست جمهوري – مرحلهي دوم به توصيهي پدرم ميخواستم به آقاي احمدينژاد راي دهم. در مرحلهي دوم، کپيبرداريهاي آقاي احمدينژاد از نامزدي که به آن راي داده بودم و ساير نامزدها بيشتر شده بود و اين از جهتی ترغيبکننده بود. اما هنوز ترديد داشتم و در جمع دوستان گاهي از آقاي هاشمي ميگفتم و گاهي از آقاي احمدينژاد. البته کسي بهام نميگفت دورو يا منافق. بعد ديدم موجي در همه جا پديد آمد که خيليها ميگفتند ببين مردم چقدر احمق هستند که به احمدينژاد و کروبي اين قدر راي دادهاند و اين حرف را فقط کساني ميزدند که از ديگري شنيده باشند. گرچه خودم گاهي با آنها ميخنديدم اما از حاکم شدن اين تفکر استبدادي ميترسيدم. اين حرفها به علاوهي آنچه آقاي هاشمي در مورد انحصار توان مديريت کشور گفته بود و مخصوصن سخن نمايندهاش که گفته بود اسلام هيچ نظريهي قابل استفادهاي در اقتصاد ندارد و مبناي کار آقاي هاشمي اقتصاد ليبراليستي خواهد بود، اينها و دلايل ديگر، همه باعث شد تا دوست نداشته باشم آقاي هاشمي بيايد. اين را گفتم تا بدانيد گرچه پشيمان هستم ولي از اين جهت اشتباه نکردم، زيرا با معيارهايم انتخاب کردم. چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – مناطرهي آقاي احمدينژاد و آقاي کروبي هنوز بين آقايان کروبي و رضايي و موسوي مردد بودم. راستش از آقاي موسوي دل خوشي نداشتم. اما چون در مقابل آقاي احمدينژاد بود، ترجيحش ميدادم. يکي از مشکلات دولت فعلي، عدم اعتماد به نيروهاست که متاسفانه به نوعي استبداد برخي نيروها و ذلت برخي ديگر ميانجامد. اما اين هم درست نيست که تو اين قدر به نيروهايت تکيه کني که به طور اجمالي هم نداني چه ميخواهند بکنند. چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – پيش از مناظرهي آقاي احمدينژاد و آقاي موسوي قدمزنان در راه خانه بودم. صداي برخي کودکان ميآمد که ميگفتند: «بعد از مناظره... بعد از مناظره» باخودم گفتم لابد از همين حالا پيامهاي بازرگاني شروع شده است و خندهام گرفت. چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – پس از مناظرهي آقاي احمدينژاد و آقاي موسوي از خانه بيرون زدم. تمام جوانهاي شهرک، وسط خيابان جمع شده بودند. بيشترشان با اينکه پيش از اين در ترديد بودند و حتي برخي به آقاي موسوي گرايش داشتند، از حرفهاي آقاي احمدينژاد راضي بودند. صداي بوق ماشينها بيشتر ميشد. دعواها از همان شب شروع شد. به خانه بر ميگشتم که چند کودک آرام و بيدعوا حرف ميزدند. يکيشان گفت اين ميگفت تو اشتباه کردي، آن ميگفت تو هم اين اشتباه رو کردي. هيش کدام نميگفتند چرا. از سن و سال خودمان و نامزدها خجالت کشيدم. راست ميگفتند آقاي موسوي و آقاي احمدينژاد خيلي سوالها را بيجواب گذاشتند. البته آقاي احمدينژاد بالاخره انصاف به خرج داد و به مشکلي که در نشر پديد آمده بود، اعتراف کرد. و يک بيانصافي بزرگ هم در آخر مناظره... چند شب پيش – مناظرهي آقاي موسوي و آقاي رضايي آغاز مناظره بسيار جالب بود و خوش و بش و مزاح دوستانهاي صورت گرفت. نميدانم چرا آقاي موسوي در پاسخ به سوالات اقتصادي از موفقيتهاي زمان جنگ ميگفت. آيا ميخواهد همان شيوهها را در پيش بگيرد. بعيد ميبينم ولي به نظرم ضعيفتر صحبت کرد. پاپان مناظره هم بسيار منصفانه بود. البته آقاي موسوي ميخواست بخشي از فرمان 8مادهاي امام خميني را بخواند که در برابر کارهاي افراطيهايي بود که امروز دم از آزادي ميزنند... به هر حال آقاي رضايي سوالي پرسيد که گويا ميدانست آقاي موسوي در آن زمينه برنامهمند است و البته در اين روزها کمتر از آن سخن گفته است. آقاي موسوي هم به اين سوال به خوبي پاسخ داد و مناظرهاي درست و حسابي تمام شد. چند شب پيش – مناظرهي آقاي موسوي و آقاي کروبي آقاي کروبي به اختلافي که بين آقاي احمدينژاد و آقاي خاتمي پيش آمده بود، اشاره کرد. هماني که برخي معتقدند باعث شد تا آقاي احمدينژاد مصممتر يا به عبارت ديگر عقدهاي شود. آقاي کروبي طرفداران آقاي موسوي را به دو گروه تقسيم کرد. آقاي موسوي مديريت زمان را فداي افشاگريش کرد. ميتوانست طوري آمار را بخواند که بعد آقاي احمدينژاد مدعي وقت براي دفاع نشود. زماني که به عنوان پاسخ در اختيار نامزد غايب ميگذارند نبايد زنده باشد، زيرا ممکن است به مسايلي غير از موضوع دفاع بپردازد. بايد ديد چه ميشود. ديشب – مناظرهي آقاي احمدينژاد و آقاي رضايي آقاي رضايي مديريت وقت را فدای روشن سخن گفتن کرد. ابتدا به نفع آقاي رضايي بود. آقاي احمدينژاد در مورد آمار بد کم آورد اما انگار طرفدارانشان نفهميدند که در چند شب گذشته و در ديشب اصرار بر فريب مردم داشت. آقاي احمدينژاد مديريت زمان فوقالعادهاي به خرج داد و دليل موفقيتش در اواخر مناظره همين بود. گرچه پايان مناظره به نفع آقاي رضايي شد. اتفاق خوبي که ديشب افتاد اين بود که آقاي رضايي اعتماد به آمار کشور را دوباره به مردم برگرداند، چيزي که مدتي از بين رفته بود. در مورد مسالهي حملهي آمريکا هم خوب يادم هست چنان جلوه ميدادند که ما از سخنان آقاي هاشمي در نماز جمعه تعجب کرديم که چرا ميترسد. يکي از نکات جالبي هم که آقاي رضايي خوب سيوش کرد، اين بود که به ايشان گفت آقاي موسوي. گرچه شيوهي آقاي احمدينژاد منفي بود اما نتيجهاش زياد منفي نبود. با اين مناظرات، ضرورت فضاي باز اطلاعرساني، تعديل قدرت قواي سهگانه با به دست آوردن اختيارات قانوني مثل آنچه در مورد مجلس اتفاق افتاد، ضرورت نظارت بر اجراي قانون اساسي و مسايل ديگر، بيشتر احساس شد. به نظرم آن خطري که آن روز در مورد طرفداران آقاي هاشمي گمان ميکردم، در مقابل آنچه امروز از برخي طرفداران آقاي احمدينژاد ميبينم، خطر نيست. اينها ميگويند کسي که به احمدينژاد راي ندهد، دشمن است و... با نظر آقاي کروبي در مورد طرفداران آقاي موسوي موافقم. اما طرفداران آقاي احمدينژاد دارند هر چه خوش دارند در دين ميکنند. معيار دشمني، دوستي، حق و عدالت را احمدينژاد ميدانند و در واقع اصل انتخابات را زير سوال ميبرند. به علاوه من تمام سيديهاي تبليغاتي آقاي احمدينژاد را از چهار سال پیش دارم. او بيشتر آنچه گفته بود را تکذيب کرد يا خلافش عمل کرد. من برخي از آنها را نيز جمعآوري کردهام و دارم. انتخاب يک تجربهي تلخ براي اول بار، ملامت کمتري دارد اما انتخاب تجربهي تلخي که قبلن چشيدهاي... حرف آخر راي دادن به کسي که برنامه دارد، راي دادن به برنامههاي اوست. و ديگر نگران نخواهي بود که شايد رييس جمهور نشود. زيرا برنامههاي او مورد توجه دولت بعدي خواهد بود. به علاوه هر راي، يک حق نظارت و يک حق نقد توست که به او ميدهي. به هر حال من در مورد آقاي رضايي تعصبي ندارم و گرچه هنرمند نيستم اما هنرمندان را هم دوست دارم. لينکهاي بايد: بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران
فريدونکنار - ساحل خزر - تابستان1387
دريا! دلم برايت تنگيده است. 
دوک، میچرخد. خیش، میبندد شیاری بر جبین خاک. روستا، اندیشمند روزگار سخت آینده است. محمد زهری
شمارهگذاري مخفيگاه به ما اين امکان را ميداد که در شلوغ يا هر موقعيت مناسب ديگر، با ذکر شمارهي مخفيگاه و ترک جمع مهمانها يا فواميل، در کوتاهترين فاصلهي ممکن در محل مورد نظر باشيم. گرچه کم پيش مياومد ولي خب پيش مياومد. مخفيگاه شمارهي يک، بيشتر از همه مورد استفاده قرار ميگرفت. درختي از ريشه کج بود که بالا رفتن از آن آسان بود و وقتي از آن بالا ميرفتيم و سکوت ميشديم، کسي پيدايمان نميکرد. تنهي فتادهاي که در اين عکس جلوي ماست، همان مخفيگاه است. اما تک تک مخفيگاههاي ما خراب شد. يکي خانهي عمه شد، ديگري خانهي عمو. يکي قطع شد، ديگري خراب. تا اين که آخرين مخفيگاه هم مدتي پيش تخريب شد و جزو حياط خانهي پدربزرگ. فکر ميکنم شمارهي مخفيگاه، دو بود. روي تمام منظرهي عکس زير، يک سقف شيرواني بود که زير اين شيرواني مخفيگاه ما بود. در داخل باغ از درختي انجير بالا ميرفتيم و به آن ميرسيديم يا در داخل اتاقکي زير همين سقف شيرواني از بشکه يا نردباني چوبي خود را به مخفيگاه ميرسانديم. اما از داخل باغ بهتر بود، چون مطمئن بوديم کسي متوجه نميشود. شب شد و هنوز مخفيگاه به طور کامل تخريب نشده بود. من فردايش نبودم. بار ديگر که مشمول شمال شديم، آنجا جزو حياط بود. در ميان آتش پي چوبهايي بودم که شايد ردپايي از ما را هنوز نگاه داشته بود. آتش درون اين عکس را يادم نميرود. هميشه مراقب بوديم که مخفيگاههاي ما لو نرود. عطف به پستي پیشتر: نابود 


استان قم- روستای زیبای کرمجگان- تابستان1387
قدیمها گاهی خودشان از بین میروند گاهی هم ما از بینشان میرویم ...
استان مازندران - جنت رودبار - تابستان1387
جنت مترادف بستان و بهشته.

نفس گرم تو کجا؟! خاک کجا؟! جویم از چه این اذن ظهور افتادم مگر آن دم، از می ناب لبت نوشیدم؟ که چنین مستانه و کور افتادم چه بسا عقل تا به ابد کور آمد! که چنان محتاج به طور افتادم مگر از گرمای تو چند چشیدم؟ که از آن همه، فکر عبور افتادم مگر آنجا دار و درخت کم بود؟ گوشهی وصل فکر مرور افتادم گویم از خوشهی خال تو، شاید چیدم! که تا در این مزرعه دور افتادم نه چنین حاصلخیزتر از بهشت است، که زمین را مست غرور افتادم من از این عکسالعملت خوشحالم؛ گرچه این کاسهی دل بود که شکست، باز من مجنونم و گرم سرور افتادم هم خجلم، هم به دلم هوس موی تو، هست هنوز از همین روست که در آخر کار، باز همین خاکم و مستور افتادم تو بهشتی اما، بهشت وصل تو کجا؟! خاک کجا؟! جویم از چه این اذن حضور افتادم
از تهی کلام آمده بود در فراتر آرزو میرفت ـ بر آنم تا در آبی آسمان چنگ زنم. پارهای بر کنم، و شیار نگاهش را باز یابم. بر آنم تا ریگی از زمین زمزمه بردارم، و در تالاب زمان اندازم. بر آنم تا در بلندی این شب نیمهباز، پیالهای از صدای خروسان بنوشم. و راز بیابانها را در چشمانش بیابم. بر آنم تا راه شبنمی کهکشان بپیمایم، و به او بیاندیشم ـ گیسوانش آبشخور شب بود پیراهنش چشمهی وزشها بود در دستش رشتهی سپیدهدمان بود چشمانش چالههای نیایش بود مژگانش علفهای جاذبه بود انگشتانش بیشهی نوازش بود ـ تهی بودم، به جنگل مهر رفتم، و دستم از سرود پرندگان پر شد رودی بودم، به دریا ریختم، و بدرود کرانههایم را زیبا زیستم ـ سهراب :عاشقانهای بود از کتاب آوار آفتاب که بعدها منتشر نشد.
دونوازیِ بغض و تهخند گروهِ کرِ هق هق بیدرآمد آغاز کنیم ابتدا تصنیفِ نی و مرد بعد، خارج زدنِ درد بعد، عشق اما بیکلام باز تصنیفِ نی و مرد همچنان خارج زدن درد و نیئی که هنوز چارنفس میتازد.
یک صفر کله گنده، برای آن تنهی تنها، مثل لانهای بیپرنده، که گذاشتهای و رفتهای.
افق، دورنما. درختی، لانهای. طرحها، همه زیر روشن خورشید. برای تو که اسرارآمیزی، مقدسی، مثل ۷. نوبت به رنگ، سایهی پاییز که میرسد، تو میگذاری میروی، مثل پرندهای که در افق، مثل ۷. و تنهی درختی بیشاخ و برگ، تنها، مثل من، مثل ۱. طرح میخواهد بتپد، مثل ۵، مثل عشق. نوبت به عشق که میرسد، هیچ نقشی گویا نیست ... و طرح که به ظاهر کامل شد، نقاش تمام میشود، مثل هیچ، مثل ۰.

عکاس: آزاده تهرانی
در اتاق نشسته بودم که از سوراخ شیشه شکستهای زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اکتشافی را شروع کرد و بعد هم برای بازگشت آماده شد اما به هر طرف که میرفت با شکست رو به رو میگردید. به شیشه میخورد و به زمین میافتاد تا اینکه ضربهی کفشی راحتش کرد. منبع: آیههای سبز برگرفته از آثار عین.صاد
و اتاق، مدفن من و خاطرهها پنجره، ساکت پنجره، درگیر من و منظرهها آسمان، پشت همه رنگها و خیالت، روی قانون چمنها و خیالت، گاه میایستد جلوی مقبرهام بیفاتحه میرود از دست من و پنجرهام پینوشت: برای دوستانم عطیه و آقا مجتبای عزیز
پت... پت... چراغ از نفس افتاد تا پدر آمد سراغ خلوت مادر/ سکانس بعد نه ماه بعد غنچهی سرخی شدی ولی مادر شبیه یک گل پر پر/ سکانس بعد تو چار ساله بودی و عشقت پرنده بود، یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد گنجشک پر، کبوتر... و در کل پرنده پر؛ مادر پریده بود و پدر پر/ سکانس بعد - «ابرو کمون! شونه بلندم! لالا لالا گلدونهی دلم! گل گندم! لالا لالا کی میشه حجلهت ببندم!؟ لالا لالا...» مادر بزرگ با نوهاش در سکانس بعد یک خانه داشتند ته کوچهی زمین، دور از تمام مردم دلسرد بیخیال در فصل بیبخار زمستان قشنگ بود بر شیشهها بخار سماور/ سکانس بعد کیف و کتاب دخل به خرجش نمیرود، باید-نبایدی که به منطق نمیخورد آقای ناظمی که سراپا شکایت است: «گمشو لجن برو دم دفتر!»/ سکانس بعد مادر بزرگ حادثهی بعدی تو بود، او را ببر و زیر لحد خاک کن! -همین- یک فاتحه بخوان و به یک ارث فکر کن! -به جانماز بی بی کوثر-/ همین سکانس -در متن- #کارگردان سگ خلق و بد دهن از پشت دوربین به همه پارس میکند و کات میدهد به تو که: «این چه طرزش است؟ با این پلان مسخره! تف بر سکانس بعد# بازار ریشه ریشه تو را جذب میکند، تو شاخه شاخه در لجن روزمرگی تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل، در دست بادهای شناور/ سکانس بعد - «آقا لبو ببر! لبوی داغ حال میده! خانم لبو بدم؟!» - «بده آقا!» که ناگهان؛ موهاش توی باد دلت را به باد داد آن دختر تکیدهی لاغر/ سکانس بعد دختر ولی پرید و خمارت گذاشت، بعد میخانه بود و نم نم سیگارهای تلخ با یاد چشمهای خمارش تو بودی و بعد از دو بطر، بطری دیگر/ سکانس بعد یک دستمال یزدی و یک پاتوق مدام {مردی مزاحم دو سه تا خانم جوان} چاقو به دست میرسی و قاط میزنی: «هی! با توئم کثافت عنتر!»/ سکانس بعد -زندان- شروع حرفهای جرمی بزرگتر، یک طرح کاد واقعی از مجرمان پیر استاد کار میشوی و میزنی جلو، با چند سال سابقه کمتر/ سکانس بعد - «آزادیت مبارک!» - «ممنون! ولی... شما؟!» - «من شاعرم، همان که تو را خلق کرده است اما ببخش خالق خوبی نبودهام! من قول میدهم که تو در هر سکانس بعد هر جور خواستی بروی زندگی کنی، یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ...» خواباند بیخ گوشم، زل زد به چشمهام چیزی نگفت؛ رفت. شبی در سکانس بعد او قرصهای کوچک آرامبخش را با چای تلخ، بسته به بسته به حلق ریخت تا آمدم به متن بیایم کمک کنم، پشت سکانسهای فراموش، fade شد. از محمدعلی پورشیخعلی
فرض کنید دو تا داداش بودند. یکی اسمش قابیل بود. اون یکی اسمش... مرد ولی هابیل بود. مثل نیما و مینا. بعد قابیل با بیل... نه قابیل با هر وسیلهای به هر دلیلی که به نوادگانشان هیچ مربوط نمیشود، به صورت خیلی دوستانه، رمانتیک و عاشقانه میزند هابیل را میکشد. در طول قرنها نوادگان قابیل اینا، با حفظ همان دوستانگی، راه اجداد را ادامه میدهند تا اینکه موفق میشوند به کمک هم، خیلی دوستانه یک سیارهی دور افتاده به نام زمین را تسخیر کنند. یک روز که تسخیر زمین تمام شده بود، حوصلهشان سر میرود. میگویند بیایید حالا که زیاد شدهایم نسل خود را پاکسازی کنیم و مسلمن این حرف منطقی را همه قبول میکنند. در گفتگوهای مسالمتآمیز و بسیار بسیار دوستانهای که صورت میگیرد، نوادگان قابیل میپذیرند که به دلیل حرکت فراموش نشدنی قابیل که آن وقتها در تاریخ هم ثبت شده بود، باید از بین بروند. نسل قابیل که منقرض شد. همهی انسانها خیلی دوستانهتر از پیش به ادامهی زندگی و زاد و ولد میپردازند و به گسترش نسل هابیل دست به کار میشوند. تا این که ناگهان نسل بعد به یاد حرکت وحشیانهی پدرانشان و کشتار بیدلیل نسل قابیل میافتد. تصمیم میگیرد که نسل وحشی هابیل را نیز از روی زمین پاک کند. آخرین نفری هم که از انسانها باقی میماند، حوصلهاش سر میرود و میزند خودش را میکشد. (البته این جا یواشکی در پرانتز باید بگویم: نظر شخصی و کارشناسی من این است که نسل هابیل دلش برای نسل قابیل تنگ شده بود.) و اما این که آخرین نفر، زن بود یا مرد، به اجدادشان هیچ مربوط نمیشود. همانطور که بچهدار شدن یا نشدن هابیلی که مرده هم به نوادگانشان هیچ مربوط نمیشد. همچنین هر گونه تحقیق حتا در جهت اثبات صحت اطلاعات تاریخی فوق، اکیدن ممنوع میباشد.
- «تو نه میتونی فضولی نکنی، نه میتونی چیزی یاد بگیری. اگر هم یاد بگیری، اون قدر ضعیفی که هیچ کاری ازت برنمیآد. تو حتا اون قدر نحیف نیستی که به درد جرز لای در بخوری. تا آخر عمرت باید یه گوشه کز کنی؛ شاید به همین خاطره که همیشه واژهی "گوشه" برات طولانیترین جلمهی دنیاست. تو حتا به عنوان مجسمه هم به درد نمیخوری... ولی... گوشتو بیار جلو...» - «نه... نه...» - «سخت نیست. دم درب میشینی؛ هر کی سبک میشه میآد بیرون، یه سکه میندازه تو سینی و میره. گاهی هم باید طی بکشی و...» - «نه من به درد این کار نمیخورم.» - «آفرین. این خوبه که هنوز برای خودت حق انتخاب قایلی.» - «آره... ه» - «ولی تو نه حرف زدن بلدی، نه شنیدن، نه خوندن، نه نوشتن... و هزار تا نهی دیگه که بیانش اینجا دور از نزاکته. تو حتا نمیدونی فراموشی گرفتی یا حافظهی کوتاهمدتت مشکل داره یا حافظهی بلندمدتت یا چه میدونم حافظهی میانمدتت... نه... این یکی رو میخوام خودت بگی... پارس کردن بلدی؟» - «نمیدونم.» - «آفرین. به نظر من همین اعتماد به نفست یه روز نجاتت میده.» - «ممنونم بهات که با من درد دل گفتی. خیلی تخلیه شدم.» - «نگران نباش! من تنهات میذارم. اگه سبک شدی، یه پولی هم بنداز...» - «رضآ!» - «جانم!» - «تو فکر میکنی این خط، شکستگی آیینه است یا من و تو؟» - «تو.» - «اما من و تو نداریم. هر دومون، یه رضاییم!» - «نه... خودتو با من قاطی نکن. من فقط تصویر توئم توی آیینهی روشویی یه توالت عمومی که تو همیشه از کنارش رد میشی و اون آقایی که اون جا روی پایهی اون مجسمه نشسته و داره غذا خوردن سگشو تماشا میکنه، این جا داره احساس مالکیت میکنه.» - «آهان... باشه... ببخشید.» - «راستی..! تا حالا احساس مالکیت کردی؟..»
- «آیا همینگونه که میبینیم، اینجا یک میخانهی تاریک زیرزمینی است؟» آن که این پرسش از او میشد، بی آن که حرفی بگوید، به گردابر خویش نگریست. (چند میز خالی گوشه و کنار به ترتیب چیده بود. نوری از دریچهای کوچک میتافت و نیمی از فضا را روشن میساخت. مردی پشت پیشخوان ایستاده بود. به کاری اشتغال داشت، و به ظاهر از وجود این دو نفر بیخبر بود.) پاسخ گفت: «من آگاه نیستم، لاجرم حرفی ندارم. من تازه به این شهر آمدهام.» - «گفتی شهر؟ پس لابد در شهری هستیم.» - «نه. به هیچ وجه. بیخیال گفتم. البته شما مختار هستید.» دمی به هم نگریستند. در تاریکی به چشمهای یکدیگر خیره ماندند. - «چگونه گذار ما به این میخانه افتاد؟ شما میتوانید مرا اطمینان دهید...؟» - «من؟ اصلن... نمیدانم حقیقت وجودم بدین مکان چگونه است. به نظرم، چنین میآید کسی در این سردابه، در این میخانهی تاریک مرا به خواب میبیند.» آن که این حرف را میگفت در دم چون سایهای لغزید و محو شد، و آن دیگر بیدرنگ از جای برخاست؛ جلوی پیشخوان مبهوت ایستاد. منبع: کتاب "گذرگاه بیپایانی"، مجموعهی "چند مکان در هستی" اثر کاظم تینا، اطراف۱۳۴۰ -------------------------------- پینوشت اینکه اگر "گذرگاه بیپایانی" را برای مطالعه یافتید، توجه داشته باشید در این کتاب به جای ویرگول، نقطه و نقطهویرگول، فضا (فاصله) گذاشته شده است.
کلاغ ترسید روی شاخهها بماند زرد شود بیافتد
من با تمام عمرم حادثهای بیش نیستم پاییز با همین سه ماهش یک فصل بود کلاغ هم با تمام پاییزش سایهای بیش نبود
«به نام هیچکس تمام من وسیلهی لذت تو شد حس میکنم روح و جسم زن، یکی از لوازم مرد است.» درب آپارتمان را آرام میبندد. به شیشهی درب خیره میشود. از طرفی که نور بیشتر است، نمیشود طرف دیگر شیشه را دید. چند بار ابروهای در هم رفتهاش را میگشاید. اما باز هم در فکر میرود و ابروهایش به او چهرهی ماتم میدهند. چرا مثلن این لیدای بیخاصیت نه؟! صدای بسته شدن درب خانهی تقریبن رو به رویی و لیدا که متوجه حضور او نیست. یکی از انگشتان دست راست لیدا را که لا به لای حجم آرایشش در وضع چندشآوری -تا کمر داخل بینی- میبیند، شاید به یاد واقعیتهای ناگفتهی عشق میافتد. ابتدا با کمی تعجب خیره میشود. رو برمیگرداند به طرف درخت. تف میکند. چند بار پشت دست چپش را به لبهاش میمالد، انگار چیز چندشآوری پاک نشود. حالا لیدا با یک دست کیف فسقلیاش را جلوی سینهاش نگه داشته است و با دست دیگر داخل کیف را جستجو میکند و سرش تقریبن داخل کیفش است. میرود با لیدا دست میدهد. شاید زیبایی لیدا یا زیبایی لبخند همیشگیاش است که انگار او همان لیدای چندشآور چند لحظهی پیش نیست. وقتی میبینیش حس میکنی چنان که میگویند هم بیخاصیت نیست شاید. گوشهی لبخند لیدا که بیشتر میشود از هم جدا میشوند و مسیر خلوت کوچهها را طی میکند تا این که میایستد. یک جلد نشریه و یک پاکت خوراکی بیخاصیت روی میز میگذارد تا فروشنده حساب کند. لبخند که: «قابل نداره خانم؟» - «خواهش میکنم.» - «این هم به عنوان هدیه بپذیرید و تمرین کنید. به دردتون میخوره.» - «بله؟!» کتاب را بالا میآورد. روی جلدش نوشته است: "رنگآمیزی۱". کتاب را ورق میزند. پر از نقاشیهایی که منتظر رنگ شدن هستند. عصبانی میشود و جدیتر. کتاب را آن طرف میز میگذارد و دست چپش را روی آن میگذارد که: «اینو نمیخوام» لکههای رژ را که پشت دستش میبیند، کتاب را برمیدارد. لبخندی که: «پس اینم حساب کنید.» با کمترین مکث ممکن، میرود آن طرف کوچه. یک کافینت شلوغ. یاهو مسنجر و اینویزیبل اما: be name to to tanha lezzate mani lazemeye man, tamame tost مدتی ذهن، محو. و: BUZZ!!! از جاش برمیخیزد، کمی جستجو میکند و فریاد که: «اون یادداشتو بده من.» سکوت. همه بهت. همه ساکت. بدون اینکه چهرهی عصبانیاش را ادامه دهد، میگذارد میرود. فریاد که: «کجا خانم؟» یک اسکناس میگذارم روی میز که: «من حساب میکنم. بقیهاش هم مال خودت.» به دستگاهی که پشتش قایم شده بودم خیره میشود؛ میروم. نمیفهمم که اشتباه کردم یا نه. میخواهم بدوم تا بهاش برسم که به یاد ظرافت تای کاغذی میافتم که از روی پلههای آپارتمان برداشته بودم. میایستم. دست میکنم در جیب. دوباره میخوانمش و خواهم خواندش: «به نام هیچکس... پینوشت: نمیدانم چه نوشتم و این تقصیر شماست. انگار دوستی ندارم که نقدم کند. ببخشید که برای اعتماد به نفس خود میگویم نقد. نوشتههای من که در حد نقد نیست. منظورم این بود که انگار دوستی ندارم که راهنماییام کند. لطفن نفرمایید که استعداد نویسندگی نداری. من هم نمیخواهم نویسنده شوم. من فقط میخواهم در حد خودم بنویسم.
- کلاغ؟
- پر.
- گنجیش؟
- پر.
- تو؟
- پر.
- من؟
- پر.
- من که پر ندارم
...
پینوشت: در صورت امکان ادامه دهید.
در عربی برای "الله"، ضمیر "هو" میآید. نه به خاطر این که خدا مردگراست. به خاطر این که خدا آدم نیست. گیاه و حیوان هم که نیست. در نتیجه قواعدی که بر الفاظ غیر دو جنسها حاکم است بر واژهی "الله" نیز حاکم است. مثل این که در انگلیسی به جای استفاده از "he" یا "she"، از "it" استفاده کنی. اصلن تو بگو "او". "الله" که محکوم این لفظها نیست. "الله" را لازم نیست به لفظ بیاوری. فقط آن که میخواهد تمام وجودش بگوید "الله"، لفظش را هم میکند "الله". چنینی دیگر ضمیر "هو"، خدایش را مردگرا نمیکند، ضمیر "هو"، نماد آزادی خدایش از جنسهاست. سلوک، ممتنعی سهل است و گاهی به سادگی یک نگاه به اوج میرسد و همین ظرافت، خالصترین سلوک است.
به جای این که این قدر دعا کنی مثل پارسال برفی بباره که بتونه کنکور ارشد رو به تاخیر بندازه، اگه میشستی میخوندی الان کلی جلو افتاده بودی رضا خان! بپا شو یه هوا عوض کن برگرد سریع. دانههاي برف را كه دیدم به یاد داستانوارهای که پیشتر نوشته بودم افتادم. آرام (شاید هم آروم،) زیر لب زمزمه کردم: من دوستت دارم که میگویم ببار. «این برفه یا بارون؟» «برفه. این جا رو نگاه کن.» به شانهی مانتو یا بهتر است بگویم پالتوی مشکیاش که خیره شد، ادامه دادم: «ببین قبل از آب شدن یه چندضلعیه. این یعنی برفه.» «وای! چقد...! چرا تا حالا ندیده بودم.» حواسم که سر جاش آمد، برگشتم ببینم جدا شدن بدون خداحافظی چه وضعی بهاش داد. نبود. احتمالن همین طور که سر به هوا بودیم از هم جدا شدیم. صندلی دست نخورده بود. کتاب هنوز باز بود. همه انگار سر جایشان نشسته بودند، بی که حرکتی کرده باشند. در کتابخانه، انگار زمان با آدمهاش متوقف شده بود. خجالت نمیکشی؟ اگه مثل پارسال برف بیاد فکر اون بیچارههایی که... آخه یه همین امسال کنکور دارم. کاش میشد از تک تکشون اجازه میگرفتم برای چنین آرزویی. عجب رویی داری! و دیگر به خودم جواب ندادم. «این برفه یا بارون؟» «برفه. این جا رو نگاه کن.» به شانهی پالتوی مشکیاش که با تعجب خیره شد، ادامه داد: «خب چی؟» «...این بارونه! این بارونه آقا!» «خب من که نگفتم برفه. شما داشتی میگفتی برفه.» «آخه تازه برف بود.» نگاهی غیرقابل توصیف به سر تا پای من انداخت و رفت. من و لبخندم ماندیم.
سکوت پاییز
حکایت عجز چشمهاست در برابر افسون طلاییرنگ این زنگار
وای بر ما که از شومی کلاغ به خود میبالیم
بادگیرهامان به پاییز سپردیم
و دلتنگ (؟)
هیچ
چه شب سردي بود آن شب. حتا براي ما بچهها که اين بادها نميلرزاندمان. آن شب بدون اين که با يکديگر هماهنگ کرده باشيم، نه هيچکدام از بچهها و نه هيچکدام از بزرگترها بيرون نزديم؛ جز برخي، آن هم براي قضاي حاجت. باقی این داستانک را در ادامهی مطلب بخوانید:
اصولن وقتي تعداد ما بچهها از دو ميگذشت، به کمتر چيزي توجه ميکرديم. نه از انبوهي درختان باغ در شب ميترسيديم. نه از نشناختن يا غريبه بودن مهمانها خجالت ميکشيديم. و نه امر و نهيهاي بزرگترها کارساز بود. با اين که دقيقن نميدانستيم در خانهي چه کسي هستيم، از در و ديوار بالا ميرفتيم. چنان سر و صدايي به راه انداختيم که خانمها هم با اين همه سر و صداي بيوقفهشان به گرد ما نميرسيدند. من به شخصه حتا پدر و مادر خيلي از بچههایی را که سالها همبازي بوديم، نميتوانستم تطبيق دهم. حوصلهی وقت گذاشتن برای شناختن این همه فامیل را هم نداشتم.
چه شب شلوغي بود. حتا وقت نکردیم قرص ماه را نظاره کنیم. آن شب فقط چند دقيقه سکوت حکمفرما شد. آن هم به خاطر افتادن بادزن سقفي بود که پس از افتادن، دور اتاق چرخيد و چند مجروح به دنبال داشت. نه تنها کسي گلهاي نکرد، بلکه لبخندهاي حضار حاکي از رضايت از سکوت حاکم بود. اين لبخندها هم، کم کم در سر و صداي مجدد جمعيت محو شد.
خواب که به سراغ بچهها ميآمد، تک تک آنها را منحدم ميکرد و روي پاي بزرگترهاشان ميخواباند. نوبت به من که رسيد، نفهميدم روي پاي چه کسي خوابيدم. نيمهشب که بيدار شدم، نخست گمان بردم بادزن سقفي مجدد افتاده و اين همه کشته به جا گذاشته است.
حرفش که پیش آمد، خواستم بگویم: «در رشتهی حقوق درسی داریم که در حوزه هم کاش بود. آن هم قواعد فقه است که کسی تا نداند مجتهد نمیشود. و در دانشگاه به صورت مدون میخوانندش که باعث مرتب و منظم ماندن در ذهن میباشد.» و اصلن قصد هیچگونه تعرض به ساحت کتاب مکاسبشان نداشتم. اما همین که به واژهی قواعد فقه رسیدم، چنان چون طلبههای تازه لمعهآغاز کرده که خود را بحرالعلوم میدانند، توفانی شد که آقا ما اینا رو به صورت تطبیقی تو مکاسب میخونیم. تو چرا میگی مکاسب به درد نمیخوره. خامنهای یا هر کس دیگهای که گفته یا نگفته، بیخود گفته که کتابا باید عوض بشه. (البته به صورت کاملن محترمانه و به تفصیل به همراه داد و فریاد) و خلاصه الکلام یجر الکلام. مزید بر اینها نمیدانست که به شخصه دروس حوزه را خواندهام. بس که به در و دیوار زد و در وادیهای مختلف سرک کشید و گاهن سیر کرد، آخر هم نگذاشت کلامی از جانب طرف مقابل منعقد شود. اما تعجب از خودم که با این همه تجربه چرا مایهی درازای بحث با چنین شخصی شدم، (این پرانتز را چپاندم وسط جمله تا بگویم که شکستنی نبود این شخص) و آخر کار هم مجبور به استفاده از ترفند همیشگی یعنی استعمال واژهی تسلیم شدم و این که «آقا در حوزه نباشد چنین درسی هیچوقت و کاش هیچ وقت نخوانی قواعد فقه را. اما اگر خدای ناکرده خواستی بخوانی، کتاب بجنوردی پدر خوب است...» و عجب غلطی بود این معرفی کتاب که خود امتداد بحث را در پی داشت. غرض این که الکلام یجر الکلام. چنان که خود نیز تا بدین جمله که میخوانی آمدم.
پاییز آمد برگ درختان تمام شد و کلاغ ماند تا خاطرات روی جلد درختان را هم مرور کند ------------ پسنوشت: راد عزیز نمیدانم پاییز بود که مرا جلب میکرد یا کلاغهای تنهایی که گاه با دقت به تنهی درختان خیره میشدند و بهتر از دارکوبهایی بودند که جلد درختان را نخوانده پاک میکردند
روزی از روزها، کلاغی، در دام عشق مرغ انجیرخواری گرفتار آمد. کلاغ، مرغ انجیرخوار را که از کنار آشیانهاش میگذشت، به سوی شمال میرفت و هر پاییزی که به جنوب مسافرت میکرد، دیده بود و لقمهی لذیذی پنداشته بودش. دیده بود که مرغ انجیرخوار در هر سفر سالانهی خود به شمال با دلدادهی جدیدی همراه است اما هیچگاه متوجه این نکته نشده بود که آنها نیز همه مرغ انجیرخوار بودند. با خود گفت: «هر کسی میتواند این جوجه را به دام بیندازد.» و از این جهت به نزد زن خود رفت و به او گفت که عاشق مرغ انجیرخواری به قشنگی ماه شب چهارده شده است. آنگاه از او تقاضای طلاق کرد و او هم به سادگی پذیرفت و در را گشود و همچنان که کلاهش را به دستش میداد گفت: «اگر دست رد به سینهی تو گذاشت، دیگر حق نداری گریهکنان به سراغ من بیایی. آن مرغک موسمیپرواز، عقل چندانی ندارد و از همه گذشته پخت و پز و دوخت و دوز هم سرش نمیشود.» کلاغ گفت: «وه که چه زن حسودی هستی» و چند دلار جلویش انداخت و گفت: «بگیر... بگیر و برای خودت زر و زیور بخر. قیافهات به ته سیاه یک قوری قراضه شبیه است.» و بعد پروازکنان به سراغ مرغ انجیرخوار رفت. ادامهی این داستانک را بخوانید:
و آسیا اندوه تماشا را دریافت. و ناپایداری را شناخت: Tsuyu no inochi * و همدردی را گسترشی شگرف داد. سهراب سپهری، از مقدمهی آوار آفتاب** -------------------------------- * فکر کنم ضرب المثلی ژاپنیه. ** شعرهای این کتاب، بعدها در سه کتاب زندگی خوابها، آوار آفتاب و شرق اندوه مجزا شد. و یک قطعه شعر به نام همتا که بعدها منتشر نشد. 
وقتی باد پاییز
در بادگیرها میلغزد
وقتی برگهای پاییز
در موجهای بارانخوردهی حوض میپیچد
وقتی زوزهی شبانهی یک درخت ساقهشکسته
تا کی میوزد...
به یاد تیغ آفتاب
که میان فاصلهی دو پرده تیز میشد
به یاد سیبهای روی آبماندهی درخت
که کم در خستگی حوض کبود میشد
به یاد غرغر جیرجیرکهای دلشکستهای که تا صبح
فید میشد...
قار قار کلاغ زار زار قرازهي يک پرنده يک پرنده روي شاخههاي زنگزدهي پاييز که از اين شاخه به آن شاخه پريدن ندارد و کلاغ تنها صداي افسوس در اين سنگين سکوت لا به لاي اين همهي يک پاييز ذهنهايي هنوز سيال آبهايي هنوز زلال و کلاغ تنها پرندهاي است که آيينه را ميفهمد
Designed By Eisa Shokry