داشتم به چند تا از سريالهاي کودک و نوجوان فکر ميکردم که زمان ما پخش ميشد و به خاطر فضاي متفاوتش چقدر ديدني بود. شايد بشه گفت يه فضاي تخيلي ايراني: ۱. يکي از مجموعههاي قلقلي و قناد که توي يه سفينهي فضايي بودند ۲. يه چشم آلبالو، يه چشم گيلاس، يکي در ميون منگولتينا (به کارگرداني مهدي رسولي) ۳. سمندون (به کارگرداني ناصر هاشمي) ۴. کاش و کاشکي (به کارگرداني پهلواننشان) دو تا سريال ديگه هم بود که اسمشون يادم نيست. يکيش چند تا جوون بودند که ميرن فضا و با فضا و سيارات مختلف آشنا ميشن، بعد آخرش که برميگردن زمين، معلوم ميشه همهاش خواب يکي از اونها بوده. من اينو خيلي دوست داشتم ولي اسمشو يادم نيست. اون يکي ديگه هم بس قديميه، چيزي ازش يادم نيست. شما هم چيزي يادتون ميآد از اينها؟..
يکي يک ساعت پشت رفيقش را ميسابد تا چرکش درآيد. حمامي سرميرسد و ميگويد: اگر ميخواهي چرکي درآيد، ابتدا پيرهنت را درآور.
گرچه دنياي نت بزرگتر از خستگي منه ببخشيد که مدتي نيستم و نخواهم بود گرچه بنويسم و سعي کنم باشم ولي نيستم و ببخشيد
گفت چرا عشق به مرگ؟
گفتم پوستین جسممم سخت چین خورده استتت
گفت روحت سنگین است...
گفتم به امید تازگی روح!
گفت یعنی مرگ؟
ترسیدم!
- ازهیچ؟
***
به کی اینا رو گفتم نمیدونم
ولی میدونم کی جواب داد: او
دیروز
شهر ما
خیلیها با لباس سبز در خیابانها ریخته بودند
جالب اینکه همهشون هم پلیس بودند
!
چون.
از شاخهها نگاه میکند
از شاخهها میرقصد
با صورت به زمین میرسد
به زیر پای عابری میخندد
پروانهها که رفتهاند این برگهای پاییزی است که پرواز میکند
وقتی مهمانها میروند
خانه، سوت و کور میشود
فضا، دلگیر میشود
باد در همین نزدیکی است
وقت کوچ پاییزی است
باغ، سکوت میشود
پارک، دلگیر میشود
پروانهها هم رفتهاند
هوا سرد است
خوابم گرفته است
کلاغها هستند
: «باز سر میزند تنهایی» که یعنی این پنج حرف و تکرار حرف آخر، سایهشان همیشه روی سر ماست. که یعنی خو گرفتهایم. یعنی که: آقاجان همینی که هست! که میخوای بمون نمیخوای به... به چشم چپ سگ همسایه... که تقدیرت مثل عقربههای ساعت دور خود چرخیدن است... که یکی میگفت: «دایره ضلعی دارد بیانتها اما محصور...» که دیگر از گفتن «خستهام» خندهام میگیرد خنده... زیاد میخندم تازهگیها... از آن خندههایی که... که تکههای اندوه از کنارش پرت میشود بیرون... . . . ز بس که مردمک دیده، دید مردم بد / دگر به مردمک دیده، سوء ظن دارم...
سلام دوستان ببخشید چند وقتی نمیتونیم پاسخ پیامها، نظرات و نامههاتونو بدیم. امروز کمی زودتر تعطیل شدم، تونستم بیام یه پست بزنم. الان هم باید برم خونه. خیلی دلم برای دنیای مجازی و دوستان و وبلاگهاتون تنگیده. عیسی که گویا اینقدر فرصت هم بهاش دست نداده. ![]()
سربازیسربازیسرسرهبازیسربازیراسرداد
کوتاه:
یهو سرباز شدم ...
گاهی نشستم، گاهی خواب و بیدار خیره به در، به پنجره، به دیوار شعر، موزیک، کتاب، دلم گرفته کاسبی قهوهجوشم گرفته میثم بخشی
نميخواستم سياسي بنويسم. اما چون در انتخابات نهم ـ گرچند در مرحلهي دوم ـ براي آقاي احمدينژاد تبليغ کرده بودم، ميخواستم توبه کنم. از واژهي توبه استفاده کردم، براي دوستاني که در مورد پست قبل خواستند بدانند نظرم چقدر عوض شده است. راستش در اين انتخابات در مورد خيلي چیزها حجت برايم تمام شد. منظورم تقلب در انتخابات یا حتی نتیجهي آن نیست. من فقط از آنچه ديدهام، شنيدهام و برايم ثابت شده، ميگويم. حداقل از دو چيز: يکي صدا و سيما، ديگري هم... بماند. و فکر ميکنم فقط من نيستم و خیلیها را ميبينم که براي اول بار از ته دل دوست دارند از ايران بروند. تنها اميدم به اين باور است که: حقيقت، گياه ريشهداري است که روزي آسفالت سخت را هم ميشکافد و سبز ميشود.
چهار سال پيش – انتخابات رياست جمهوري – مرحلهي اول برخي نامزدها نهايتا براي اعتراضشان برنامه داشتند و براي جايگزين آنچه ميخواستند تغيير دهند برنامهاي نداشتند. برخي نامزدها از برنامهي نامزدهاي ديگر، کپي ميکردند. برخي نامزدها وقتي ازشان ميپرسيدي براي اقتصاد چه برنامهاي داري، ميگفتند اقتصاد خوب است. اگر ميپرسيدي فرهنگ، پاسخ ميدادند فرهنگ خوب است. نه اينکه اينطور بگويند. منظورم اين است که شعارهايي کلي ميدادند که همه قبول دارند. اما دو تا از نامزدها برنامهمند به نظرم آمدند. و من يکي را از جهات بيشتري مناسب ديدم. راستش تمام معيارهاي من نهايتا، سابقه، برنامهها، طرز برخورد و نهايتا ظاهر شخص بود. اما مقايسه واقعن سخت بود و من هميشه در ذهنم بود که کاش نامزدها مناظره ميکردند و اگر مناظره بازي نباشد، مردم روشنتر انتخاب ميکنند. چهار سال پيش – انتخابات رياست جمهوري – مرحلهي دوم به توصيهي پدرم ميخواستم به آقاي احمدينژاد راي دهم. در مرحلهي دوم، کپيبرداريهاي آقاي احمدينژاد از نامزدي که به آن راي داده بودم و ساير نامزدها بيشتر شده بود و اين از جهتی ترغيبکننده بود. اما هنوز ترديد داشتم و در جمع دوستان گاهي از آقاي هاشمي ميگفتم و گاهي از آقاي احمدينژاد. البته کسي بهام نميگفت دورو يا منافق. بعد ديدم موجي در همه جا پديد آمد که خيليها ميگفتند ببين مردم چقدر احمق هستند که به احمدينژاد و کروبي اين قدر راي دادهاند و اين حرف را فقط کساني ميزدند که از ديگري شنيده باشند. گرچه خودم گاهي با آنها ميخنديدم اما از حاکم شدن اين تفکر استبدادي ميترسيدم. اين حرفها به علاوهي آنچه آقاي هاشمي در مورد انحصار توان مديريت کشور گفته بود و مخصوصن سخن نمايندهاش که گفته بود اسلام هيچ نظريهي قابل استفادهاي در اقتصاد ندارد و مبناي کار آقاي هاشمي اقتصاد ليبراليستي خواهد بود، اينها و دلايل ديگر، همه باعث شد تا دوست نداشته باشم آقاي هاشمي بيايد. اين را گفتم تا بدانيد گرچه پشيمان هستم ولي از اين جهت اشتباه نکردم، زيرا با معيارهايم انتخاب کردم. چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – مناطرهي آقاي احمدينژاد و آقاي کروبي هنوز بين آقايان کروبي و رضايي و موسوي مردد بودم. راستش از آقاي موسوي دل خوشي نداشتم. اما چون در مقابل آقاي احمدينژاد بود، ترجيحش ميدادم. يکي از مشکلات دولت فعلي، عدم اعتماد به نيروهاست که متاسفانه به نوعي استبداد برخي نيروها و ذلت برخي ديگر ميانجامد. اما اين هم درست نيست که تو اين قدر به نيروهايت تکيه کني که به طور اجمالي هم نداني چه ميخواهند بکنند. چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – پيش از مناظرهي آقاي احمدينژاد و آقاي موسوي قدمزنان در راه خانه بودم. صداي برخي کودکان ميآمد که ميگفتند: «بعد از مناظره... بعد از مناظره» باخودم گفتم لابد از همين حالا پيامهاي بازرگاني شروع شده است و خندهام گرفت. چند شب پيش – انتخابات رياست جمهوري – پس از مناظرهي آقاي احمدينژاد و آقاي موسوي از خانه بيرون زدم. تمام جوانهاي شهرک، وسط خيابان جمع شده بودند. بيشترشان با اينکه پيش از اين در ترديد بودند و حتي برخي به آقاي موسوي گرايش داشتند، از حرفهاي آقاي احمدينژاد راضي بودند. صداي بوق ماشينها بيشتر ميشد. دعواها از همان شب شروع شد. به خانه بر ميگشتم که چند کودک آرام و بيدعوا حرف ميزدند. يکيشان گفت اين ميگفت تو اشتباه کردي، آن ميگفت تو هم اين اشتباه رو کردي. هيش کدام نميگفتند چرا. از سن و سال خودمان و نامزدها خجالت کشيدم. راست ميگفتند آقاي موسوي و آقاي احمدينژاد خيلي سوالها را بيجواب گذاشتند. البته آقاي احمدينژاد بالاخره انصاف به خرج داد و به مشکلي که در نشر پديد آمده بود، اعتراف کرد. و يک بيانصافي بزرگ هم در آخر مناظره... چند شب پيش – مناظرهي آقاي موسوي و آقاي رضايي آغاز مناظره بسيار جالب بود و خوش و بش و مزاح دوستانهاي صورت گرفت. نميدانم چرا آقاي موسوي در پاسخ به سوالات اقتصادي از موفقيتهاي زمان جنگ ميگفت. آيا ميخواهد همان شيوهها را در پيش بگيرد. بعيد ميبينم ولي به نظرم ضعيفتر صحبت کرد. پاپان مناظره هم بسيار منصفانه بود. البته آقاي موسوي ميخواست بخشي از فرمان 8مادهاي امام خميني را بخواند که در برابر کارهاي افراطيهايي بود که امروز دم از آزادي ميزنند... به هر حال آقاي رضايي سوالي پرسيد که گويا ميدانست آقاي موسوي در آن زمينه برنامهمند است و البته در اين روزها کمتر از آن سخن گفته است. آقاي موسوي هم به اين سوال به خوبي پاسخ داد و مناظرهاي درست و حسابي تمام شد. چند شب پيش – مناظرهي آقاي موسوي و آقاي کروبي آقاي کروبي به اختلافي که بين آقاي احمدينژاد و آقاي خاتمي پيش آمده بود، اشاره کرد. هماني که برخي معتقدند باعث شد تا آقاي احمدينژاد مصممتر يا به عبارت ديگر عقدهاي شود. آقاي کروبي طرفداران آقاي موسوي را به دو گروه تقسيم کرد. آقاي موسوي مديريت زمان را فداي افشاگريش کرد. ميتوانست طوري آمار را بخواند که بعد آقاي احمدينژاد مدعي وقت براي دفاع نشود. زماني که به عنوان پاسخ در اختيار نامزد غايب ميگذارند نبايد زنده باشد، زيرا ممکن است به مسايلي غير از موضوع دفاع بپردازد. بايد ديد چه ميشود. ديشب – مناظرهي آقاي احمدينژاد و آقاي رضايي آقاي رضايي مديريت وقت را فدای روشن سخن گفتن کرد. ابتدا به نفع آقاي رضايي بود. آقاي احمدينژاد در مورد آمار بد کم آورد اما انگار طرفدارانشان نفهميدند که در چند شب گذشته و در ديشب اصرار بر فريب مردم داشت. آقاي احمدينژاد مديريت زمان فوقالعادهاي به خرج داد و دليل موفقيتش در اواخر مناظره همين بود. گرچه پايان مناظره به نفع آقاي رضايي شد. اتفاق خوبي که ديشب افتاد اين بود که آقاي رضايي اعتماد به آمار کشور را دوباره به مردم برگرداند، چيزي که مدتي از بين رفته بود. در مورد مسالهي حملهي آمريکا هم خوب يادم هست چنان جلوه ميدادند که ما از سخنان آقاي هاشمي در نماز جمعه تعجب کرديم که چرا ميترسد. يکي از نکات جالبي هم که آقاي رضايي خوب سيوش کرد، اين بود که به ايشان گفت آقاي موسوي. گرچه شيوهي آقاي احمدينژاد منفي بود اما نتيجهاش زياد منفي نبود. با اين مناظرات، ضرورت فضاي باز اطلاعرساني، تعديل قدرت قواي سهگانه با به دست آوردن اختيارات قانوني مثل آنچه در مورد مجلس اتفاق افتاد، ضرورت نظارت بر اجراي قانون اساسي و مسايل ديگر، بيشتر احساس شد. به نظرم آن خطري که آن روز در مورد طرفداران آقاي هاشمي گمان ميکردم، در مقابل آنچه امروز از برخي طرفداران آقاي احمدينژاد ميبينم، خطر نيست. اينها ميگويند کسي که به احمدينژاد راي ندهد، دشمن است و... با نظر آقاي کروبي در مورد طرفداران آقاي موسوي موافقم. اما طرفداران آقاي احمدينژاد دارند هر چه خوش دارند در دين ميکنند. معيار دشمني، دوستي، حق و عدالت را احمدينژاد ميدانند و در واقع اصل انتخابات را زير سوال ميبرند. به علاوه من تمام سيديهاي تبليغاتي آقاي احمدينژاد را از چهار سال پیش دارم. او بيشتر آنچه گفته بود را تکذيب کرد يا خلافش عمل کرد. من برخي از آنها را نيز جمعآوري کردهام و دارم. انتخاب يک تجربهي تلخ براي اول بار، ملامت کمتري دارد اما انتخاب تجربهي تلخي که قبلن چشيدهاي... حرف آخر راي دادن به کسي که برنامه دارد، راي دادن به برنامههاي اوست. و ديگر نگران نخواهي بود که شايد رييس جمهور نشود. زيرا برنامههاي او مورد توجه دولت بعدي خواهد بود. به علاوه هر راي، يک حق نظارت و يک حق نقد توست که به او ميدهي. به هر حال من در مورد آقاي رضايي تعصبي ندارم و گرچه هنرمند نيستم اما هنرمندان را هم دوست دارم. لينکهاي بايد: بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران
روزي كه يقه از فرط ايمان چرك بود ...
گوينده ي اخبار ۲۰.۳۰ از برنامه هاي نامزدهاي انتخابات مي گويد و آخر از همه احمدي نژاد، ((آقاي رئيس جمهور هنوز برنامه ي تبليغاتي خود را شروع نكرده اند ...))، و تا چند روز به همين ترتيب ... . در حالي كه آقاي رئيس جمهور كه در طول سه سال گذشته هر ۲-۳ ماه يك سفر استاني تشريف مي بردند در يك ماه گذشته نزديك انتخابات، ۴ سفر استاني داشته اند... پخش سهام عدالت... تقديم وجه نقد به كساني كه سابقه ي جبهه داشته اند... تقديم سيب زميني به خانواده هاي روستايي... دستور ورود به بورس استقلال و پرسپوليس(در صورتي كه هر دوي اين باشگاه ها به علت بدهي فعلن امكان اين كار را ندارند )... تبليغ در ورزشگاه آزادي به بهانه ي اين دستور با پوسترهاي بزرگ...و از همه ي اين ها جالب تر پخش خبر تاسيس ورزشگاه هاي مختلف در استان هاي مختلف با تاكيد خدمتي ديگر از دولت نهم، آن هم ميان پيام هاي بازرگاني! اين ها تنها مواردي از تبليغات آقاي رئيس جمهور بوده كه البته از پول بيت المال نبوده، اصلن بدون هيچ عوام فريبي. بماند تخريب خاتمي و نامزدهاي انتخابات و تبليغ احمدي نژاد از سوي روزنامه هاي دولتي و تلوزيون ملي كه از پول بيت المال اداره مي شوند، و توقيف روزنامه ي تازه متولد شده ي ياس نو... ــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ راي من هنوز معلوم نيست به چه كسي باشد اما اطمينان دارم به احمدي نژاد نيست. طي ۳ سال گذشته بارها سعي كردم با ديد مثبت به دولت و شخص رئيس جمهور نگاه كنم اما هر بار دورغ ها و دورويي هاي ايشان بود كه حيرت زده ام كرد... كسي كه مشكل جوانان را در مو و لباس نمي ديد گشت ارشاد را به راه انداخت با آن فضاحت و بعد در آستانه ي انتخابات وعده ي جمع شدن آنرا مي دهد ... و امثال اين ها كه شايد روزي جمع آوري شان كنم ... وقتي به صهيونيست ها اعتراض مي كنيم كنار خود خاخام هاي يهودي را مي بينيم كه آنها هم از استفاده ي ابزاري از يهود به ستوه آمده ند...مثل طالبان مسلمان خودمان ... من از اسلامي كه اين ها نمايش مي دهند... از يقه هاي چرك از فرط ايمان... از سرسپرده بودن جلوي يك انسان و اينكه هر چه او بگويد... از دروغ به خاطر منافع... من از اسلام اين ها مي ترسم.
امروز ميرحسين موسوي به همدان آمده بود. قصد من تشريح حضور مردم و صحبت هاي ايشان نيست... جمعيت زياد بود. از همه ي اقشار. از جوان هاي موسيخ تا ميانسال ها. اما از ديدن چند نفر متعجب شدم. دو نفر كه به شدت شبيه هلالي بودند و يك روحاني جوان و چند نوجوان كه دور و برشان بودند. وقتي ميرحسين وارد سالن شد، ديدم تعداد اين ها به ۲۰ نفر رسيد و حلقه زدند دور آقاي روحاني كه عكس احمدي نژاد را برافراشته بود... تازه شصتم خبردار شد از ماجرا... بعد شروع كردند به فحاشي و شعار ... و خواهش هاي من و بقيه هم بي تاثير بود... مي خواستند جمعيت بريزند سرشان و بعد بشوند مظلوم داغ ديده. سخنراني ميرحسين كه شروع شد به سمت او حركت كردند، با شعار و فرياد. يكي از نوجوان ها كه عصبي شده بود و اعتراض كرده بود را هم به شدت زده بودند... يكي را كه من ديدم. اين ماجرا هم فقط يك گوشه ي سالن اتفاق افتاده بود. حالا سوال اينجاست: فحاشي و به هم زدن مراسمي كه اصلن به آن دعوت نشده بودند و كتك زدن بقيه و ... اعمال كساني ست كه دم از اسلام و پاكي و امام زمان مي زنند؟
فريدونکنار - ساحل خزر - تابستان1387
دريا! دلم برايت تنگيده است. 
دوک، میچرخد. خیش، میبندد شیاری بر جبین خاک. روستا، اندیشمند روزگار سخت آینده است. محمد زهری
سر خوردن چشم... زمین خوردن فکر...
امشب کمی وبگردیدم. بعد یکهو نوشتن م آمد. بعد که خواستم بنویسم دیدم جمله هایم چند کلمه اند. بی فعل. شبنم طلوعی. رکسانا صابری. سید رضا حسینی. حسین پناهی. خاتمی. میر حسین. احمدی نژاد. تلوزیون. سواستفاده. غربت. اجبار. اسلام. وهابیت. یهود. دانشگاه. ترور. اواسط تیر چند سال قبل. سعیدی سیرجانی. سعید امامی. علی رضا نوری زاده. خمینی. تردید. ... . من. هر کدام از این کلمات یک جمله اند. جمله هایی طولانی. شاید هم چندین جمله. هر کدام ساعت ها تفکرند. فضای خالی دورشان. غمگینی شان. شادی شان. جستجویشان. حقیقت آنها. حقیقت ما. فرصت کم همیشه ...
به قول این خانم های محترمه مرد که گریه نمی کند :
Designed By Eisa Shokry